
رازهای بورقانی - كريم ارغنده پور
حاليا مصلحت وقت در آن ميبينم... - سيدمحمدرضا خاتمي
بیاد آنکه جانش به آسمان آزادی پرکشید - علي مزروعي
بورقاني به تنهايي چند جامعه بود - حميدرضا جلائيپور
خوش به حال احمد - عليرضا علوي تبار
از دفتر خوابها - محسن مخملباف
آزادي رسانه و هويت ملي - کامبيز نوروزي
دريغ و درد براي چهره انساني اصلاحات - حسين پايا
بورقاني؛ سياست و شوخ طبعي - هادي خانيکي
شخصيت تسهيل گر - عليرضا علوي تبار
دريا بود، ساده و مهربان - کسری نوری
برشی از یک خاطره - كريم ارغنده پور
در حسرت دیداری دوباره - سيدمحمد عاملي
سيدمحمد خاتمي: بورقاني الگويي بود براي جامعه ما كه رضايت حضرت حق را بر هر منصبي ترجيح داد
جبهه مشاركت: بورقانی؛ مظهر اصلاحطلبی واقعی بود
وايستا دنيا... - فريدون عموزاده خليلي - روزنامه اعتماد
«واقعه» و پس از «واقعه» - هادي خانيكي - روزنامه اعتماد
احمد بورقانی؛ آخرتی هست - مرتضي كاظميان
آنجا روم ... بالا روم ... - حنيف مزروعي
شوق فاصله زدايي احمد - خسرو طالب زاده - روزنامه اعتماد
به ياد احمد عزيز که واقعاً ستودني بود - محسن آرمين - روزنامه اعتماد
باور نمي کنم - منيژه حکمت - روزنامه اعتماد
چرا ما همه گريانيم - عبدالله ناصري - روزنامه اعتمادمرد محسن، ليک احسانش نمردہ - سيدابوالحسن مختاباد - روزنامه اعتمادچريک مطبوعات هم رفت - عيسي سحرخيز - روزنامه اعتماد
***
سلامي دوباره
جعفر همايي
احمدجان سلام
از من خواستهاند چيزي بنويسم درباره تو، من كه نويسنده نيستم؛ طفره رفتم ولي ولكن نيستند. ديدم درسته كه نويسنده نيستم اما براي رفيقم يك نامه كه ميتوانم بنويسم. پس مينويسم:
احمد جان از احوالات ما بخواهي خراب است، خراب. ميانه اشك و لبخند گير افتادهايم بدجور. آخر يادت و خاطرهات آنقدر شيرين است و شاديبخش كه آدم را شاد ميكند و غمت چندان سنگين است كه گلو را ميفشارد و خار در چشم مياندازد.
ديروز موقع خاكسپاريات طبق معمول پرسيدند: <حاج احمد بورقاني آدم خوبي بود؟> هيچكس نتوانست جواب بدهد ولي صداي هقهق همه بلند شد. بعد از همه خواستند كه تو را حلال كنند: ناله هوشنگي بلند شد كه تو بايد ما را حلال كني، او زبان حال همه بود. علي رضايي همون شب، از اون سر دنيا - ديار غربت - خبردار شده بود. بچهها ميگفتند حالش خيلي خرابه. ديروز صبح اول وقت زنگ زدم كمي دلداريش بدم. اما حرفي براي گفتن نداشتم. بعد او مرا دلداري داد. ميگفت: غصه نخور، احمد عمر پربركتي داشت. اگر درازاي عمر آدمي براي اندوختن مال است، احمد بينياز بود؛ خصلتي كه ثروتمندان عالم از آن محرومند. اگر عمر طولاني براي لذت بردن از زندگي است، احمد بهرهمند بود چون هر تلخياي را به شيريني بدل ميكرد. اگر زندگي عشق ورزيدن است او خالصانه عاشق بود. اگر عمر طولاني براي خواندن است او همواره ميخواند و...
پريشب با منصور آمديم خانهتان. زهرا تو پاگرد پلهها مثل هميشه چادر مشكي به سر تكيه داده بود به ديوار. چشمش رو كه چرخوند رو به من اشكش سرازير شد. شوكه شدم. زبانم قفل شد. آخه هر وقت زهرا را ميديدم ميگفتم چطوري <آقا زهرا> و كلي ميخنديدم و او هم موقر تبسم ميفرمود، اما چشمانش گواهي ميداد كه ته دلش ميخندد پدر صلواتي. اين بار اما قدرت اداي هيچ كلامي را نداشتم كه حتي تسليت بگويم. سهام خيلي گريه ميكند، جاي خالي كمال را هم پر كرده. طفلي سر به شانه يكيك دوستان اشك ميريزد. رفقاي تو هم يكي دو تا نيستند ماشاءا.... اما بگويم نگران نباش. همسرت چه باصلابت و پرقدرت تدبير امور را در دست دارد، هم عزاداري ميكند، هم مراقب بچههاست و هم از پدر و مادرت مواظبت ميكند.
ديروز مسعود سفيري از آمريكا تلفن كرد. خيلي بدحال، سخت پريشان بود. طفلي يك بدخلقي كه با تو كرده را صد بار توبه كرده ولي هنوز خودشو نبخشيده. كلي توصيه پزشكي به من كرد كه سيگار نكشم و... گفتم چشم. خواست يك دسته گل سرخ از طرف او ببرم خانهتان و روش بنويسم <عباس آقا سلام ميرسونه.> هنوز دورههاي تدريس خصوصي خبرنگاري رو فراموش نكرده. احمد جان راستي به حسن آقا تهراني سر بزن، خيلي بهش سلام برسون. كلي تعريف كنيد و بخنديد. جاي ما را هم خالي كنيد. چقدر بينيازيتان، چقدر طنازيتان، چقدر صداقتتان شبيه به هم بود، دو جوانمرد از دو نسل از خاستگاههاي متفاوت اما آشنا و شبيه. يادش به خير آن تجارتخانه - حسينيه - كتابخانه حاج حسن، همه يكجا توي اون زيرزمين كوچه عابد: 2 تا كتاب ميفروخت ميگفت روزي امروز رسيد، مولا سخي است. حقاً خانقاهي بود مستور.
و آخر سر يك گلايه: رفيق تو كه اونقدر رفيقباز بودي كه وقتي ازدواج كردي و وقتي خانه خريدي دو كوچه بيشتر از خانه پدري دورتر نرفتي، از بچههاي وحيديه فاصله نگرفتي، حالا خارج از نوبت اينقدر دور پرواز كردي! تو 5 سال از من كوچكتر بودي، ادب داشتي، سلام ميكردي به بزرگترها؛ حالا ناغافل، بدون تعارف رفتي جلو صف؟! باشد، اين نيز بگذرد.
به اميد ديدار
***
به ياد احمد بورقاني
احمد شيرزاد
- از تو خنديدن را آموختيم، آنگاه که براي گريستن اشکي نيست.
- از تو آموختيم که در حضيض نتوانستن نيز مي توان قدرت را به هيچ گرفت و از بالا به آن نگاه کرد.
- از تو ياد گرفتيم که مي توان زنگار ناصافي ها را به صفاي دل شست و اخم هاي بي قيمت را با لبخندي از کرامت از ياد برد.
- از تو راه و رسم معرفت و جوانمردي را آموختيم در جايي که نامردي سکه رايج است و متاع بازار.
- عمرت کوتاه بود و نامت بلند. آزاده بودي چون سرو. تو يادآور کلام بودي و آزادي در ظلمات سکوت.
- با تو حلاوت زندگي را حس کرديم در طعم خوش تلاش.
- با تو ترس را به سخره گرفتيم و بر عجز پوزخند زديم.
- با تو سروديم شعر بلند زندگي را و با تو سر داديم ترانه آزادگي را .
- و اکنون در فرازي که بي تو بايد طي کنيم با خود زمزمه خواهيم کرد آموخته هايمان را در قاب خاطرات شيرين و ماندگار تو.
(سرفراز باشي در ملاقات با خداي خويش)
***
احمد آقا نكند شوخی میكنید!
حبیبه گلرخ
شنبه شب بود كه بچه ها خبر دادند نیم ساعت پیش آقای بورقانی بر اثر سكته قلبی، فوت شده،این خبر را ساعت 30/7 غروب شنبه در طبقه سوم ساختمان حزب مشاركت شنیدم، بلافاصله با یكی از دوستان تماس گرفتم تا از صحت و سقم خبر مطمئن شوم. گفتم امكان ندارد. احتمالا اشتباهی شده. مادرش می داند؟ احمد آقا نكند شوخی می كنید!
بیمارستان
از دور صدای گریه جانسوز زنی را شنیدم با خودم فكر كردم، بیمارستان قلب است، هر لحظه ممكن است كسی خبری بشنود. اما خبر آقای بورقانی ! ممكن نیست. سر راهم به سمت اتاقی كه راهنمایی ام كرده بودند آقای میردامادی و اسماعیلی و در آخر رضا خاتمی را با حالتی پریشان دیدم. به زن گریه كنان كه رسیدم دیدم فاطمه خانم است. بغلش كردم . گفت: دعا كن، شاید خوب شود. پرس و جو كردم ، گفتند در حال احیاء هستند. كسی مرا كنار كشید و گفت:احتمال مرگ بیشتر از زنده ماندن است، زیاد پیش خانمش گریه نكنید. باورم نشد. فكر كردم سیگار به دست لبخند به لب، با هیكلی كه مرا همیشه به یاد پسر بچه های 12- 13 چاق و شیطان می انداخت پشت در اتاق ایستاده و با طنز خاص خود كه همیشه در نگاهش بود، همه ما را برانداز می كند. احمد آقا نكند شوخی می كنید!
منزل
مادر آقای بورقانی، نشسته بر زمین، دستها باز، احمد را صدا می زد. سرش را در آغوش گرفتم. به من گفت ، میدانم كه دروغ است. احمد دیشب منزل ما بود. صبح تلفنی با او صحبت كردم. حالش خوب بود . تو او را دیدی، چه گفت؟ از چیزی و كسی ناراحت بود. كسی حرفی زد، چیزی گفتند كه نتوانست تحمل كند؟در حال گریه با خودم فكر كردم ، همه آنها روزهای متوالی است كه درد و غم را در جان خود دارند و دم بر نمی آورند. در این میان مظلومترین كسی است كه سیاستمدار نیست. و او نبود. نه قلم را فدای سیاست كرد و نه خود را درگیر بازیهای پیدا و پنهان سیاست. تصمیم گرفت خانه نشین شود اما سیاست باز نباشد. به نظرم رسید باز هم با همان لبخند دارد به همه ما نگاه می كند. بار دیگر باورم نشد. احمد آقا نكند شوخی می كنید!
مسجد فاطمیه
صبح ساعت 30/8 ، وقتی وارد حیاط مسجد شودم زنان زیادی را در حال گریه دیدم. دوستان قدیمی همه یكجا جمع بودند. كسی از پشت بلندگو ذكر می گفت. و عكسش را دیدم. خودش بود. اما آیا سرانجام می توانم به خود بقبولانم كه آقای بورقانی دیگر نیست.
برای نماز آماده شدیم، حاج آقا با بغضی دردناك نماز خواند. دلم نمی آید بگویم نماز...... منهم خواندم . با همان ناباوری ساعات اخیر. اشك می ریختم . به یاد روز انتخابات مجلس ششم افتادم. به گمانم آمد آنجا رأی داد. مادرش رئیس صندوق بود و من بازرس فرمانداری. صبح زود برای ابطال صندوق گفتند در این صندوق مادر یكی از كاندیداها در حال اخذ رأی است. صندوق باید باطل شود. مادرش بلافاصله به من گفت: از مركز تقاضای جانشین كن ، من میروم خانه. برای رأی دادن هم رفت مسجد دیگر. شاید كم كم باورم شود كه دیگر نمی توانم از مادر آقای بورقانی حال او را بپرسم و او هم بگوید، خدا را شكر كه دیگر نماینده نیست. در آن ایام خیلی اذیت شد. احمد آقا نكند شوخی می كنید!
بهشت زهرا....... خاك سرد.......
حیف كه دیگر نیست . چاره ای جز باور كردن ندارم. او رفت و با خود جهانی از آرزو و آرمان و نشاط و رویاهای صادق را برد.
خواهرش گفت: بگو ببینم چگونه می توانیم بدون او زندگی كنیم. در دل با خود گفتم زمان بهترین درمان دردها است.
آقای بورقانی! مجبورم باور كنم كه دیگر نیستی . مجبورم باور كنم، لبخند همیشگی شما را دیگر نخواهم دید. مجبورم به خود بقبولانم كه قلبی كه سرشار از آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی برای سر بلندی همه ما بود دیگر نمی تپد.
حالا دیگر باور می كنم كه شوخی نمی كنید.شاید روزی كسی پیدا شود كه قلمش مانند شما باشد و آرزوهایش را مانند شما بی صدا فریاد بزند.
خدایت بیامرزد.
***
يك ساعت پيش از مرگ هم مهرباني را ستود
پناه فرهادبهمن
(به نقل از هفتهنامه آينه)
نميدانم چرا، ولي نميخواهم از خوابي بنويسم كه ديدهبودم و نميخواهم بگويم كه آنقدر اين خواب برايم عجيب و مضطرب بود كه اذان مغرب شنبه را به مسجد شفا پي تعبيرش رفتيم.
بماند كه خواب چه بود، اما آيتا... سيد رضيشيرازي در تعبير آن خواب گفت كه شما يك دوست يا همكار را كه به بنده لطف و مرحمت دارند از دست خواهيد داد. هر كجايي كه بگويي ذهنم رفت غير از اينكه منظور از «رفتن» در گفتههاي وي چيزي شبيه «مرگ» باشد. و آن هم مرگ چهكسي!
قلبم به ضرباهنگ تندي ميزد. با دوستي خواب و تعبيرش را در ميان گذاشتم. نميدانم چه شده بود كه پيش از آن و پيش از هر كسي خواب را براي سهامالدين تعريف كردهبودم و او بود كه مرا تشويق كردهبود كه براي تعبيرش پيش آقا سيد رضي بروم.
پس از بيرون آمدن از مسجد، يك دسيسه كودكانه باعث شد تا به ناچار حدود دو ساعتي را در سرماي هوا و به گز كردن خيابان بگذرانيم. در ميانه گامها بود كه اساماس سهامالدين رسيد: «يادداشت را برايت ايميل كردم.»
احمد بورقاني، پدرش، دانسته بود كه ما در شماره پيش گفتگويي كردهايم با آيتا... سيد رضي شيرازي و «احمد آقا» از سر ارادت به آقا سيد رضي نوشتهاي كوتاه برايمان نوشتهبود.
تو را به خدا بگذاريد كه از اينجا به بعدش را ننويسم... تنها دقايقي بعد... آن تماس تلفني لعنتي... باز هم خبر مرگ لعنتي... باز هم ناباوري لعنتي... باز هم بهت لعنتي...
مغزم «هَنگ» كرد... آن خواب... آن تعبير... آن يادداشت كه انگاري آخرين نوشته احمد بورقانيفراهاني براي يك رسانه بود و...
انگار که سرنوشت محتوم این روزهای ما نوشتن از «مرگ» است. سراسیمه تا خانه صمیمیاش در نظام آباد رفتیم و غرق شدیم در انبوه جمعیتی که تنها ساعتی پس از اتفاق، ناباوریشان را با دیگران قسمت می کردند. فراوانی آدمها و گوناگونی چهرهها که بازهای بود از کمال تبریزی تا کمال خرازی و ماتم بیحجابشان، تصویر گویایی از خصایل و ویژگی های صاحب آن خانه بود که هنوز «فقدان»ش برای هیچ کس باورپذیر نيست.
از این لحظه که دارم اینها را می نویسم بدم می آید. بدم می آید از این لحظههای گم و گیج. بدم می آید از این که حالا که اسام اس سهامالدین برای یادآوری نماز وحشت شب اول قبر پدرش آمده، دستم به جواب دادنش نمی رود که: «رفیق! نگران وحشت شب اول قبر پدرت نباش که آنقدر دعای خیر بدرقه حاج احمدآقا بوده که امشب را بی دغدغه عبور کند.»
رسماً کم میآورم وقتی که یاد لحظهلحظه خاطراتی می افتم که پر بود از مهربانی های احمدآقا چه وقتی که گوشهاش متوجه شخص من ميشد و چه همه آن وقتهایی که سهامالدین باد افتخار به غبغب می انداخت و روایتگر «پدری»های احمدآقا می شد و این بغض لعنتی که باز روی بغض های نشکسته این روزها تلنبار میشود.
اين چند روز تا به سهامالدين ميرسم، لال ميشوم براي گفتن حرفهايي با او كه بر دل دارم.
كدام حرف، كدام تسليت و كدام دلداري ميتواند در اين لحظههاي خانواده بورقاني كارگر باشد؟!
كدام ويژهنامه، كدام گراميداشت و كدام سوگواره ميتواند احمد بورقانيفراهاني را آنگونه كه خانوادهاش سراغ داشتند و آنطور كه دوستان نزديكش ميشناختند، به ديگران بنمايد؟!
البته اينها، هيچكدام، خيلي مهم نيست... كسي بگويد كدام اينها ميتواند «بابا»ي سهامالدين، كمالالدين و زهرا را به آنها بازگرداند؟!
باز هم به چرند و توضيح واضحات افتادهام. راستش پر از بغضم و پر از حرف. بغضهايي كه تمامي ندارد و حرفهايي كه مخاطبش سهامالدين، دوستترين آقازاده دنياست و نگهش ميدارم براي روزي كه سنگيني اين روزها عادت شود و بتوانيم با او مثل روزگار پيش از اين مسافتهاي طولاني را همراه شويم و حرفهايمان فاصلهها را بكاهد.
هر كس از احمدآقا چيزي نوشتهاست. خاطرهاي، نكتهاي، چيزي...
اما من دوست دارم از ارثيه حسادتبرانگيزش بنويسم. ارثيهاي كه آنقدر بزرگ است كه بيشتر از هر چيزي اين روزها به چشمم ميآيد.
احمد بورقاني در عين اينكه به همهكس و همه عقيدهاي احترام ميگذاشت، خطوط قرمز مشخص خودش را حفظ ميكرد. او به تعادل كمنظيري رسيدهبود. با همه سلامو عليك داشت، همه با او خوب بودند، همه لااقل در «انسانيت» او را ميستودند، اما هيچكس او را منافق يا فرصتطلب نميشناخت.
او به مذهب با همه جوانب و ظواهر عينياش پايبند بود. نه به اينمعنا كه بخواهد در جمع تظاهر كند، كه نيازي نداشت. نه به اين مفهوم كه اعتقاداتش را بر سر كسي آوار كند و آن را ملاك قضاوتش در باره ديگران قرار دهد، كه در مرامش نبود.
او به مذهبي معتقد بود كه او را به مهرباني و مردمدوستي و همدلي با خلق خدا وادار ميكرد. او مومن به آييني بود كه در آن ميتوان روشنفكر بود ولي عقايد كسي را به سخره نگرفت و در پوستين خلق نرفت؛ و ميتوان نماز خواند و مسجد رفت ولي با «تاركالصلوه»ها هم نشست و برخواست داشت و تاثير گذاشت و تاثير گرفت.
وقتي ذكر خواندنهاي سهام را ميبينم و ميبينم كه چگونه اين مظاهر مذهب بيش از هر تسليتي دلش را آرام ميكند، بيآنكه از تمسخرها و دخالتهاي كوتهفكرهاي روشنفكرنما كه حتي در ريش و انگشتر عقيق و تسبيحش هم دخالت ميكنند، هراسي داشتهباشد، آنوقت است كه مرگ احمدآقا از باورم پر ميكشد. او براي خانوادهاش ارثيهاي گذاشته كه حالا سهامالدين، كمالالدين و زهرا، در مرام و منش، هر كدام يك احمد بورقانيفراهاني هستند و حالا سهامالدين علاوه بر همه اينها يك خصلت ديگر را به تنهايي بايد به دوش بگيرد و آن «مرد خانه» بودن است...
زيباترين جمله اينروزها را از نيكآهنگ كوثر خواندم: «نه، ما مرده پرست نيستيم. اصلا بحث مردهپرستی نيست. به قول يارو گفتني، ما مردهايم و او زنده است. اصلا معنای مرگ چيست؟»
***
احمد ديگر نمي خندد و نمي خنداند
محمدعلي ابطحي - روزنامه سرمايه
احمد بورقاني را در حوزه هاي مختلف مي توان پيدا كرد؛ آدمي بود همه جانبه نگر و آشنا به مسايل گوناگون، هم سياسي بود، هم فرهنگي هم يك طنزپرداز و هم يك نويسنده قدرتمند. اما از همه اين ها مهم تر، احمد يك انسان مهربان، دوست داشتني و نازنين بود.
هركس احساس نگراني در زندگي داشت و احمد را مي شناخت، شك نمي كرد كه قبل از همه بايد به سراغ او برود. مرد بود و هيچ كس نمي توانست نامردي را حتي براي يك مورد كوچك در زندگي اش ببيند. اين همه نطق كرد. اين همه نوشت اما در لابه لاي اين همه حرف، يك كلمه هم نشاني از كينه توزي وجود نداشت. به اعتقاد من اين شخصيت انساني احمد بورقاني از همه ابعاد ديگر وجودي او مهم تر بود. در جلسه هاي فراواني با هم بوديم و هم صحبت مي شديم. به قول خودش چون بچه نظام آباد بود، بي پروا حرف مي زد اما در طنزهايش هم جنبه اخلاق را رعايت مي كرد.
اگر ديگران مي خواستند سخنان طنز و زيباي او را به حوزه نفي و تحقير ديگران بكشانند، خودش مانع مي شد. خيلي راحت مي شد از احمد در جلسه هاي مختلف عكس گرفت. من در وبلاگم عكس هاي قشنگي از او منتشر كردم ولي هميشه با تعبير بامزه اي از عكس هاي خودش در وبلاگ من ياد مي كرد. تعبيري كه به قول خودش جنوب شهري بود. در سال هاي گذشته چندين بار دوستان نزديك سرشناس اصلاح طلب با يكديگر اختلاف پيدا كردند، تنها كسي كه همه دوستان، نظرش را در نهايت مي پذيرفتند و دلسوز واقعي مي ديدندش احمد بود. احمد با اين كه سنش زياد نبود اما در جمع سياسيون نقش پدري را ايفا مي كرد. هنوز هم باوركردني نيست، يعني واقعا ديگر نمي خندد و نمي خنداند.
***
كوچ مرد لبخندها
عذرا فراهاني - روزنامه سرمايه
- روزي از روزهاي دور كه قرار بود جايزه جشنواره مطبوعات به من داده شود، چهره خندان بورقاني از جايزه برايم جذاب تر شد.
- وقتي مي خواستم براي شركت در يك كار مهم سياسي اقدام كنم با چند نفر مشورت كردم، همه آدرس او را به من نشان دارند.
-قبل از چاپ كتابم، قصد داشتم با بزرگي مشورت كنم تا كتابم را تاييد كند و من به كارم دل خوش باشم. كامبيز نوروزي و وحيد پوراستاد بي وقفه گفتند: فقط بورقاني،
- هر بار در انجمن صنفي روزنامه نگاران كار مهمي انجام شود، اولين اسم پيشنهادي احمد بورقاني بود.
- جشن يكصد سالگي مشروطيت...
- حل و فصل مشكلات روزنامه نگاران
- دلداري دل شكستگان و بازنشستگان سياسي و فرهنگي
- و ...
مثل اين كه همه ما آموخته بوديم كه بورقاني، همفكر و همراه خوبي است، بدون آن كه لحظه اي خسته شود يا آن لبخند روزهاي دور دور از لبش محو شود. ما مطبوعاتي ها خيلي چيزها از او آموختيم ولي باور كوچك او برايمان دشوار است. به ما حق دهيد...
***
براي حامي بزرگ مطبوعات، احمد بورقاني
روشنفكر مردمي
هادي خانيكي - روزنامه سرمايه
مرك ناگهاني احمدبورقاني مثل نقش موثر او در زندگي، همه كساني را كه او را مي شناختند يا از او چيزي شنيده و يا خوانده بودند، دچار شگفتي كرد.
احمد در هرجايي كه كاري و مسووليتي بود، به سرعت حاضر مي شد و با فروتني تمام آن مسووليت را به سرانجام مي رساند. در برابر موانع و مشكلات، صبر پيشه مي كرد و كم تر سخني به گلايه بر زبان مي آورد. اين ويژگي ها از احمد، چهره اي كم نظير و بي بديلي پيش از اصلاحات، در دوران اصلاحات و پس از آن به وجود آورده بود.خيلي سخت است ميان ويژگي ها و خصوصيت هاي تاثيرگذار هر كسي پيش و پس از مرگ تفكيك ايجاد كنيم؛ معمولا در جامعه ما وقوف به خصوصيت ها و نقش هاي افراد، پس از مرگ شان انجام مي شود. به عبارتي همه ما مرثيه سراي كساني مي شويم كه فوت كرده اند. سخن از خصوصيات احمد و اين كه اين خصوصيات تا چه اندازه متاثر از جامعه ايراني، يا متاثر از والايي وبزرگي شخصيت اوست، كاربسيار دشواري است. اين دشواري با حيات و مرگ احمد درآميختگي شگفت انگيزي دارد. اگر در 24 ساعت قبل از اين خبر مي خواستيم از احمد سخن بگوييم چه مي گفتيم؛ تا امروز كه 24 ساعت است كه او به ديار باقي شتافته است.پريروز در چنين ساعاتي او به عنوان يك چهره شاخص و فعال اصلاح طلب در جمع دوستان روزنامه نگار و سياسي در همين ساعات حضور داشت و مسووليت خودش را بعد از آن نشست در انتقال و جمع بندي نظرات اين دوستان، به انجام مي رساند و امروز قلب از كار افتاده و پيكر سرد شده او ما را در موقعيت متفاوتي با پريروز قرار داده است. باوجود اين دشواري تشخيص، مايلم در حد خودم اين حق را درباره او به جاي بياورم كه حقيقتا، مرگ، احمد را بزرگ تر نكرده و باعث نشده ضريبي براي بزرگي هاي انديشه وكار او و مهم تر از همه براي خصوصيت هاي اخلاقي و سياسي او قايل بشوم.
در 24 سالي كه از مدت آشنايي و همكاري ما مي گذرد؛ يعني زماني كه او در خبرگزاري جمهوري اسلامي مشغول به كار بود و من در سال هاي 61 و 62 روزنامه كيهان بودم تا امروز، به عنوان يك دوست، مي خواهم شهادت بدهم، كه احمد در مسير نوآوري، ثابت قدم بود و در عين شهرت، ناشناخته.
فعاليت بي نام ونشان در ستاد انتخابات آقاي خاتمي در سال 1376، مسووليت معاونت مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بعد از خرداد 76 و كارهاي كارستاني در زمينه هاي پژوهشي، سياستگذاري، اجرا و آموزش و كارحرفه اي در حوزه مطبوعات است كه، به نظر من او را به عنوان يكي از ماندگارترين چهره هاي موثر در عرصه مطبوعات ايران نگاه داشت. به حق، مطبوعات ما به ويژه مطبوعات اصلاح طلب، عزادارش شده اند و به حق گفته اند كه او حامي بزرگ مطبوعات بود.
مردان بزرگ را در هنگامه مسووليت هايشان نبايد شناخت. بلكه هنگامي كه از مسووليت كنار مي روند بايد به شادي ها يا غم هايشان نگريست. بعد از اين كه او از مسووليت معاونت در وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي استعفا داد، در متن استعفايش، باز با همان قلم شيوا و زبان جذابي كه بويي ازمناطق محروم و جنوب شهر داشت، با صداقت تمام به كارهاي نكرده خودش بيش تر اشاره كرد تا به كارهاي كرده اش. او به همگان به عنوان يك آموزه اخلاقي آموخت كه از همه جا به هر نحوي ماندن و كاري نكردن، مسووليت پذيرفتن نيست. در مجلس ششم نيز او به عنوان چهره فعال فرهنگي و سياسي، نقش حلقه وصل بين دولت، مجلس وجامعه مدني را بازي مي كرد. او با اين نقش خود كارنامه بسيار درخشاني از خود برجاي گذاشته كه بعدها به تفصيل مي توان درباره آن سخن گفت. همان طور كه گفتم افسوس كه گرد مرگ بر اين كار پاشيده شده است و ممكن است براي برخي اين تصور به وجود بيايد كه ما در سنت مرده پرستي براي هركسي كه نيست به گونه اي تجليل مي كنيم. مي خواهم بگويم بورقاني را در زندگي اش هم مي شود با آن درخشاني و همان ويژگي هايي بنگريم كه در مرگ او مي نگريم. همانگونه كه مرگ او در اهل قلم و علم و سياست، تاثيري پردامنه گذاشت، در زندگي اش هم همين گونه بود. اگر كاري به او سپرده مي شد، مي شد اطمينان پيدا كرد كه اين كار به خوبي و كمال خودش انجام مي گيرد. تجربه آخر كاري من با احمد، برگزاري نشست گفت وگوهاي ايران ومصر، نگاه مصري - نگاه ايراني بود. احمد براي مسووليت هايي كه در اين كار پذيرفته بود، شب و روز نمي شناخت. او ميان روز و شبش و بين خانواده و دوستانش و بين كار نرم افزاري و سخت افزاريش، تفكيكي قايل نبود و براساس اين نگاه كار را در نهايت دقت و درستي به انجام مي رساند. افسوس كه با رفتن او بخشي از كار او كه انتشار مقالات آن مجموعه بود، ناتمام ماند. احمد در نشست گفت وگوي ادبي كه قرار بود توسط مرحوم قيصر امين پور به فرجام برسد كه او نيز با رفتن اش غافلگيرمان كرد، در سخن پاياني خود به اين موضوع كه چرا مرحوم امين پور خود نماد و نشانه اي از بي اعتباري زندگي دوران ماست، اشاره كرد.
احمد با زندگي خود الگويي ارايه كرد كه براساس آن مي توان به عنوان حلقه وصل ميان اصحاب نظر و اصحاب عمل و حلقه وصل ميان كار فكري با كارعملي و اجرايي نامش برد.
او وقتي از منزل اش در نظام آباد راه مي افتاد، تا آخر شب كه معمولا با ماشين خراب يا در خيابان مانده اش مواجه مي شد وبا زندگي ساده وسرشار از قناعت و مناعت اش، كارهاي بزرگي كرد كه به نظر من كم ترين اثر آن ها بر كساني است كه با او كار مي كردند.
علاقه او به مردم منطقه و محل زندگي اش كه نظام آباد بود، از او چهره روشنفكر مردمي ساخته بود. زبان او زباني مردمي بود وشايد انتخاب چنين زباني در جامعه روشنفكران ما كه به هر صورت داراي فرهنگ متفاوتي هستند، خيلي عرف و عادت نباشد. اما به هر حال او در چنين فرهنگ بزرگي مي انديشيد. دردرون يك فرهنگ مردمي و در چارچوب يك فرهنگ عامه پسند مي زيست و با خواندن و تفكر دايم زمينه رشد محيط اش را فراهم مي كرد. از اين رو احمد همواره حرف هاي تازه داشت و در قالب كارهاي كوچك، اقدام هاي بزرگ را به پيش مي برد.
***
چند روايت درباره احمد بورقاني
نادر داودي - روزنامه سرمايه
1- آشنايي ام با احمد بورقاني به 22 سال پيش باز مي گردد، زماني كه در خبرگزاري ايرنا بوديم. او جزو افراد محبوب و خوشنام خبرگزاري بود. احمد آن موقع سخنگوي ستاد تبليغات جنگ بود.
2- بدم مي آيد وقتي كسي از اين دنيا رفت درباره اش چيزي بگويم. اما اين را در زمان حيات احمد هم بارها گفته ام كه او در حوزة سياست شريف ترين بود و به همين خاطر براي كار سياست آدم خوبي نبود. خوبي اش باعث مي شد تا والاتر از مناسبت هاي سياسي قرار گيرد.
3- در زمان خاتمي اما فرصتي پيش آمد تا افراد دلسوز وارد كار شوند. فردي صادق، شريف و راستگو مثل احمد.
احمد سياسي كاري نمي كرد و چشم و دلش بسيار پاك بود؛ از قدرت به هيچ چيز نرسيد. او معاون وزير و بعدها عضو هيات رييسه مجلس بود اما بزرگ ترين ثروتش همان كتابخانه جذاب و پر از هزاران جلد كتاب است. از صميم قلب مي گويم- و آن موقع كه زنده بود مي گفتم - جنبش اصلاح طلبي از چند نفر معدود اعتبار گرفته بود؛ يكي از آن ها احمد بود.
4- بيست و اندي سال است با احمد زندگي مي كنم. بچه هاي او روي پاي ما بزرگ شدند و فرزندان ما روي پاي او. روزهايي را به خاطر مي آورم كه تهران زير موشك بود.
واحد سخنگوي ستاد اطلاع رساني جنگ، اولين بار كه صداي موشك به گوش رسيد، تحليل هاي متفاوتي گفته و نوشته شد. برخي ها مي گفتند، عراق توان موشكي ندارد و بعضي ديگر كار را كار عراق مي دانستند.
وقتي پس از شنيدن صداي موشك به خبرگزاري رفتم، گوشي در گوش احمد بود و سيگاري بر لبش و همزمان در حال نوشتن چيزي بود. وقتي از او پرسيدم تحليلش چيست- در همان جواني پخته بود- نگاهي به من كرد و گفت: «هنوز كسي نمي داند منشا اين انفجار از آن كيست ولي من قول مي دهم كه عراق با موشك به تهران حمله كرده است.»
روز بعد بود كه دور اول موشك باران عراق به شهرهاي استان تهران آغاز شد.
5- شخصي بود كه هميشه در كنارش احساس آرامش مي كردي. وقتي مي خواست معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد را بپذيرد با من هم مشورت كرد. مي گفت مطبوعات پردردسر است و پر است از فيلم و زينك. به او گفتم مطبوعات و اهالي اش كمي احترام مي خواهند. تو شخصيت محترم احمد بورقاني را به آنجا ببر و در اتاق را باز بگذار. آن موقع است كه اتفاق بزرگي در مطبوعات رخ خواهد داد.
برخورد حرفه اي و رفتار محترمانه و صداقت و شرافت او در رفتار با مطبوعاتي ها باعث شد تا آن اتفاق بزرگ در عرصه مطبوعات رخ دهد.
6- وقتي مطبوعات به طور فله اي توقيف مي شدند، احمد گفت: «نمي خواهم بخشي از روند توقيف مطبوعات باشم» و استعفا داد.
***
برای احمد بورقانی
جوانمردی که غبطه ما وحسرت دیگران بود
بهروز گرانپايه
درخت گردویی هزار ساله
در کمر کش کوه های بورقان
تنومند و سربلند
آب از ریشه خود می نوشید
و سایه بر همسایه ها ایثار می کرد.
برآمده بود از خاک
برنشسته بود بر شانه های خویش
و در افق واژه ها آدمی را می جست.
سنگ بود و سخت نبود
باد بود و توفان نبود
قصه بود و دروغ نبود
پاک بود و فرشته نبود
سهل بود و ساده نبود
خنده بود و فریب نبود
به شیدایی شهره بود و عیاری می کرد.
سروی بود تهیدست
گلی بود هفت رنگ
باغی بود هزار تو
سفره ای بود درویشی
و چشمه ای که هزار تشنه را سیراب می کرد.
خاری بود در چشم جهل
استخوانی در گلوی ستم
و پرونده آزادی را بر گرده می کشید.
آی مرگ
تو باز بی محابا آمدی
ومن باز
طبل زندگی را به صدا می آورم.
بهروز گرانپایه
14 بهمن 86
***
احمد مرد آزادی
سيد سراجالدين ميردامادي
بسیاری از مردم گمان می بردند این دوران طلایی مطبوعات محصول شجاعت و پایمردی وزیر وقت ارشاد جناب آقای دکتر عطاء الله مهاجرانی بود اما در واقع امر این احمد بورقانی بود که تمام قد از آزادی مطبوعات دفاع می کرد و اعتقاد داشت دولت باید در برابر توقیفهای فله ای و غیر قانونی بایستد و کوتاه نیاید و الا وزیر ارشاد وقت با تمام فضائلی که برای ایشان شمرده می شود که واقعیت هم دارد انسانی به غایت پراگماتیست بود و حداقل قائل به ایستادگی به میزانی که مرحوم بورقانی اصرار داشت نبود و این اختلاف نهایتا منجر به استعفای بورقانی از معاونت مربوطه و ترک وزارت ارشاد از سوی او شد. میز و مقام نزد او وقتیکه در دفاع از حقی بکار نمی آمد ارزش دیگری نداشت
این یادداشت در وبلاگ زمانه نیز انتشار یافت
خبر دردناک درگذشت احمد بورقانی در این سرمای زمستان دلهای زیادی را افسرد. فقدان او بیش از آنکه برای سیاسیون و اصلاح طلبان صدمه محسوب شود برای روزنامه نگاران بازمانده از نسل روزنامه نگاران دوران اصلاحات سخت و ناگوار بود.
احمد بورقانی انسانی آشنا با مقوله رسانه و اطلاع رسانی بود . او با خبرنگاری شروع کرد و در کنار سید محمد خاتمی افتخار حضور در دفاع از وطن و فعالیت در ستاد تبلیغات جنگ را داشت. سالها کار در بزرگترین رسانه خبری و اطلاع رسانی کشور (ایرنا) از سطح خبرنگاری تا سرپرستی دفتر ایرنا در واشنگتن و تا مدیریت خبر و سردبیری خبر او را یک کارشناس و خبره این کار نموده بود. او از نقش آفرینان دوم خرداد و پیروزی اصلاح طلبان بود . هنگامیکه در جایگاه معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد دولت خاتمی قرار گرفت به معنی واقعی کلمه از مطبوعات و رسانه ها حمایت کرد. او بر این باور بود که دولت باید نسبت به رسانه ها نقش پدری داشته باشد و فارغ از ایدئولوژی حاکم بر رسانه ها باید از حقوق صنفی و آزادیهای قانونی آنها دفاع کند.
بورقانی در مدت زمان نه چندان طولانی تصدی اش در معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد به حق دوران طلایی آزادی مطبوعات پس از انقلاب اسلامی را رقم و برگهای زرین و افتخار آمیزی از تاریخ مطبوعات و رسانه های ایران را ورق زد و به دلیل ایجاد این فضای فراخ تنفس رسانه ای بود که نسلی از روزنامه نگاران اصلاح طلب را تقدیم جامعه رسانه ای ایران کرد که هنوز نشریات نیمه جانی که از فراز و نشیبهای تعطیلی فله ای مطبوعات موقتاً جان سالم بدر برده اند یادگار آن دورانند.
بسیاری از مردم گمان می بردند این دوران طلایی مطبوعات محصول شجاعت و پایمردی وزیر وقت ارشاد جناب آقای دکتر عطاء الله مهاجرانی بود اما در واقع امر این احمد بورقانی بود که تمام قد از آزادی مطبوعات دفاع می کرد و اعتقاد داشت دولت باید در برابر توقیفهای فله ای و غیر قانونی بایستد و کوتاه نیاید و الا وزیر ارشاد وقت با تمام فضائلی که برای ایشان شمرده می شود که واقعیت هم دارد انسانی به غایت پراگماتیست بود و حداقل قائل به ایستادگی به میزانی که مرحوم بورقانی اصرار داشت نبود و این اختلاف نهایتا منجر به استعفای بورقانی از معاونت مربوطه و ترک وزارت ارشاد از سوی او شد. میز و مقام نزد او وقتیکه در دفاع از حقی بکار نمی آمد ارزش دیگری نداشت.
احمد بورقانی آنگاه که به مجلس رفت نیز فراموش نکرد که رأی بالای او در انتخابات مجلس ششم مرهون حمایت گسترده روزنامه نگاران اصلاح طلب از او بود. بورقانی در مجلس و در سنگر هیأت رئیسه از آزادی مطبوعات دفاع می کرد و همچنان خود را نماینده و مدافع اصحاب رسانه در مجلس می دانست . او درست برعکس برخی اصلاح طلبان که پس از راهیابی به مجلس فراموش کردند برای چه و با رأی کی به خانه ملت فرستاده شده اند راه و هدف خود را گم نکرد و از کرسی نمایندگی مردم فریاد حق خواهی روزنامه نگاران مظلوم را به گوش حاکمیت رساند ، اینکه حاکمیت اساساً گوش شنوایی برای اینگونه فریادها نداشت او را از فریاد کشیدن باز نمی داشت.
یکی از همکاران مطبوعاتی ام که سابقه همکاری نزدیک با احمد بورقانی در ایرنا را داشت از حسن خلق و صفای باطن او بسیار تعریف می کرد. او بورقانی را مدیری قوی ، جدی و در عین حال بی نهایت انسان دوست و حامی حقوق کارمندان و همکاران زیر دستش می دانست.
مرحوم بورقانی علیرغم آنکه کار و تخصصش در راستای رسانه و مطبوعات بود شخصاً آدم مدیاتیکی نبود. حتی در اوج بحرانهای سیاسی که او و اصلاح طلبان خبرسازترین افراد بودند بورقانی ترجیح می داد زیاد بر روی صحنه نرود و به مصاحبه های کوتاه بسنده می کرد.
ساده زیستی را هم باید به خصایص بورقانی افزود؛ خانه ای معمولی در حوالی میدان امام حسین با وسائلی ساده و عاری از هر گونه تجمل که بازدید کننده هرگز گمان نمی برد صاحب این خانه زمانی در نیویورک مأموریت داشته ، زمانی معاون وزیر بوده و یا عضو هیأت رئیسه مجلس.
درگذشت این مرد آزادی را به آزادی خواهان و جامعه مطبوعاتی ایران و خانواده گرامی و بویژه همسر و فرزندانش تسلیت می گویم.
***
احمد آقای بورقانی؛ دومین میهمان ضیافت نام آوران
امید ایران مهر
اول- وارد ساختمان قدیمی می شوم و در را پشت سرم باز می گذارم
کسی می گوید:
- امید هوا سرده، درو پشت سرت ببند!
- آخه آقای بورقانی پشت دره...
- نه! گمونم رفت...
به سمت در بر می گردم تا ببندمش
پشت در صدایی آرام می گوید:
- آقا امید نبند!
در را باز می کنم؛ چهره مهربانش را می بینم
که با همان علامت سوال همیشگی که در چشمانش سراغ دارم مرا می نگرد،
آرام لبخند می زند و می گوید:
- الآن میام تو، خودم می بندم.
دوم- جلسه روتین یکشنبه که تمام می شود، ناگهان صدای اس ام اس موبایل کسی فضا را می شکند... چهره پویا ناگهان رنگ عوض می کند، هم رنگ گچ می شود و خبر را بلند بلند می خواند... با صدایی لرزان مملو از بهت و حیرت :
«با کمال تاسف احمد بورقانی نماینده اصلاح طلب مجلس ششم دقایقی پیش ...»
پاهایم سست می شود و گلویم خشک، گویی در لحظه یی جهان بر سرمان آوار می شود... یکی می گوید او که سنی نداشت.. دیگری امیدوار است خبر یک شوخی بی مزه باشد ... اس ام اس می دهم از هادی بپرسم که آیا خبر صحت دارد یا ... که پاسخ چون آب سردی در لحظه منجمدمان می¬کند:
- سلام. متاسفانه، بله ...
به بچه ها می گویم راست است... او رفته ... سهام تکیه گاهش را ...، کمرمان شکست...
بیرونم مستحکم می نماید، از درون اما می شکنم... تا به خانه برسم مضطربم، چشمان پر نشاطش را در همایش «صدسال پس از مشروطه» به خاطر می آورم، همان روزی که بی مقدمه از مراد ثقفی که بورقانی در حال بدرقه اش بود عکسی با فلاش گرفتم که چشمانش را آزرد ، احمد آقا بی درنگ انذارم داد که:«دیگه قرار نشد مهمون های مارو اذیت کنید!»
همان روز که به شرط گرفتن عکسی دو نفره از او و ثقفی دست از آزار مهمانانش برداشتم!!! همان عکسی که حالا دیدنش داغ دلم را تازه می کند ...
همان روز که از باب مزاح، ساندویچ مرغ ناهار را نشانش دادم و به واسطه ماجرایی پیش از آن گفتم:«آقای بورقانی! جز چلو کباب که چیز دیگری غذا حساب نبود!» و او زیرکانه سرنخ شوخی ام را گرفت و با ظرافت خاص خودش گفت:«میدونم! اینو به عنوان پیش غذا قبول کنید، آخه بودجه مون نرسید!»
حالا دیگر اس ام اس پشت اس ام اس می آید که:
"بی بورقانی شده ایم ..."
دورم از سهام اما از همیشه به او نزدیک ترم...
سوم-تا خانه بغضم را فرو می دهم، به کنار کامپیوترم که می رسم، دست که برمی¬آرم چند خطی به یادش قلمی کنم، همان جاست که بغضم امان می بُرد...
اشکهایم قطره قطره بر روی صفحه کلید و انگشتانم می چکد...
«... حالا چگونه می توان در چشمان سهام نگریست؟»
می دانم جای پدر هرگز پر نمی شود،
پدرت فرزانه یی چون بورقانی باشد که هیچ!
چشمان سهام را به یاد می آورم وقتی مهران را بدرقه می کردیم
و حالا هنوز یکماه نگذشته، باید ...
چهارم- صبح سردی است. مقابل انجمن صنفی روزنامه نگاران ایستاده ایم. چهره ها همگی آشنایند. همه مغموم و مبهوت و سهام بیش از همه ... از چهره ها می توان دانست که احمد آقا با صفا بود و بی¬ریا... می توان فهمید احمد آقا محصور به حصار یک تفکر بسته نبود. می توان شهادت داد که احمد آقا با تمام افق های باز نسبت داشت که اینچنین افق مشایعت کنندگانش باز است و فراخ ...
پنجم- حالا سر مزاریم ... از خود می پرسم سهام را چگونه تسلی دهم، وقتی صادق خرازی را می بینم که بر روی پاهایش توان ایستادن ندارد از فرط سنگینی این غم نابهنگام؟ نابهنگام! آری... همان صفتی که اکثریت قریب به همه ی این جماعت بر توصیف این سوگ معترفانند.
هیچ صدایی نمی شنوم ... به مزار مهران قاسمی چشم می دوزم و حالا می فهمم که خدا چقدر او را دوست داشت... آنقدر که کمتر از یکماه بیشتر تنها نماند... حالا او همسایه ای دارد به واقع دوست داشتنی و شریف... اما قطعه نام آوران «اصحاب رسانه» چه نام آورانی را از ما می گیرد... گویی تاب ندارد چند سالی منتظر پر شدن بماند که یک به یک با فواصلی کوتاه داغ بر دلمان می نهد... در همین فکرم، که احسان را می بینم... بی درنگ می گویم:«گویا این قطعه عجله داره که زود پر بشه»، بغض در گلو پاسخم می دهد که:«خدا سومی رو به خیر بگذرونه ...»
ششم- حضرت اجل! بی رحمی! به خدا بی رحمی...
این همه ناملایمات را تحمل می کنیم... ظلم از جماعت بی خدا می بینیم... دم بر نمی آوریم و تو!
تو هم که هر دم نمک پاش زخممان می شوی که پیمانه عمر نازنینی پر شده!
این بلانسبت انسان ها مانده اند و تو نازنینان روزگار را ازمان می گیری که چه؟
که ناامیدمان کنی از خدا؟
بی رحمی به خدا بی رحمی...
چطور در چشمان دکمه ای مهران چشم دوختی؟
جواب سارا را چه دادی؟
حالا چگونه در چشمان سهام و زهرا نگاه می کنی؟
جوابشان را چه می دهی؟
بی رحم شده یی بیرحم!
حضرت اجل ننگ بر تو باد! ننگ!
هفتم- احمدآقا هر چه منتظر ماندیم بازنگشتی ... در هنوز نیمه باز است و گویی پرچم ها نیمه افراشته اند... به گمانم آقای خانیکی از «تجربه بورقانی» سخن می گفت ... آری! تو پیشقراول یک نسل شدی و به راستی که تجربه تو ذیقیمت است و عبرت، برای آنانی که معجون تحول¬طلبی و پایبندی به اصول را جمع ضدین می دانند...
راستی، مهران جان! امشب هوای احمدآقای ما را داشته باش!
ز همکارانت شنیده ام رسم همسایگی را نیک می دانی!
***
دو سوگ برای بورقانی
محمد ثاقب فرد
خبر فوت احمد بورقانی، از تلخ ترین اخباری بود، که طی این سالها شنیده ام. از نظر شخصی، او برایم نماد آزاد اندیشی و اصلاخات در عرصه فرهنگی بود. چهره خندانش را در جاهایی که هم او حضور داشت و هم من، هرگز از یاد نخواهم برد. وقتی بورقانی را در کسوت نماینده مجلس و معاون وزیر می دیدم دلم قوی می شد که سیاست و سیاست مدار هم می توانند به این شیرینی و سادگی باشند و پشت پرده سیاست هم می تواند همین خنده و سادگی باشد. وقتی با سخنان او مجلس ششم تمام شد با آن همه حاشیه، باز گفتم: خدایا این بورقانی را برای کشور حفظ کن، که او مرد لحظات حساس و سخت است. آخر بار او را در خانه هنرمندان – آری هنرمند نزدیک ترین واژه به شخصیت او- دیدم. باز هم به همان صمیمیت، شب عاشورا بود و الان می فهمم که خنده اش چقدر غریب وار حکایت از آخرین عاشورای زندگیش در خانه هنرمندان داشت. من از مرگ او در سوگم.
سوگواری برای احمد بورقانی، فقط به خودم مربوط نمی شود. فقدان او ضایعه ای نه فقط برای فرهنگ که برای اقتصاد ایران هم است. شاید تعجب کنید، اگر بگویم حضور احمد بورقانی برای توسعه اقتصادی کشور موثر بود. او در نقش یک مدیر فرهنگی آزاد اندیش و آزاده، مجری دولت اصلاحات در آزاد سازی مطبوعات بود که در سال های بهار مطبوعات، رونق ارزشمندی به بازار نشر مطبوعات داد. خرید مطبوعات بالا رفت. مشاغل پیرامونی مطبوعات رونق گرفت و به شهادت امار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، نقش اقتصادی فرهنگ در دوران اصلاحات رشد کرد که بخش مهمی از آن نتیجه زحمات احمد بورقانی و هم کارانش در معاونت مطبوعات دولت اول خاتمی بود. بنابراین، سوگ دیگر از دست رفتن او به جامعه ای بر می گردد که یکی از متخصصین خود در عرصه ای نادر – مدیریت فرهنگی- را با نگرش رشد و کمک به بخش خصوصی در عرصه فرهنگی و هنری از دست داد. یادش جاودان باد!
***
ياد آن يار عزيز
به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم
گسستي از من و از غير دوست گسستم
شگفت مانده ام از بامداد روز وداع
كه برنخاست قيامت چو بي تو بنشستم
محمدرضا تابش
اينك بانگ رحيل، صلاي هجرت رادمردي شد كه پيشتر چون تسلّائي سترگ بر غمهايمان، مهر و مرهم بود.
مردي از آن دست كه مناعت طبع را به اهتمام ستوده خويش با سعه صدر توأم نموده بود تا از آن بطن منزّه، حرّيت و جوانمردي و وارستگي متولد شود.
احمد بورقاني فراهاني، بزرگمرد باصفاي نظام آباد كه به سرفرازي ميهن كمر بسته بود از ميان ما رفت و دل دريايي و قلب مملو از عشق و ايمانش به مردم در جوار مهر خداوندگار آرام گرفت.
اگر مردان خدا را به صفتي نشانه كنند، بي شك او ميانداري كريم و پهلواني پر جلالت و انساني امين و خدمتگزاري نستوه و رشيد در اين روزگار بود. مردم دوستي و مردم خواهي، گره گشايي و ره نشاني و فروتني و سخاوت از خيل نشانههاي ملكوتي او بودند.
از ياد نمي بريم زندگي ساده و شكوهمندش را در خانه اي محقّر اما سرشار از شرافت و صداقت كه نفس به نفس مردمي مي زد كه به او دل بسته بودند و او نيز جان نازنين و قلب پرعطوفتش را رهين لطفشان داشت.
مرد ديروز نبرد و ميدان و مجاهد دوره مقاومت و دفاع مقدس در كسوت رسانه و فرهنگ نيز طلايه دار و پرچمدار و خط شكن بود. با اين حال ساحت مغفول و پنهان وي، انديشه ورزي و سياست مداري بود.
بزرگ مردي كه اين دو را با اخلاق مي آميخت و شهد سياستمداري شريف و فرهمند را با تحليل ها و تفسيرهاي روشنگرانه به كام جان مي ريخت. مرد داهي و نجيب اصلاحات در عرصه نمايندگي مردم نيز از اصول خويش دست نشست و از هيچ تلاش و كوششي دريغ نكرد.
دوري از تعلّقات، حضور مستمر در كنار مردم و همنشيني در جشن و سوگ مردمان، او را به همراهي امين و ياري صديق و ياوري كريم بدل كرده بود. عضويت هيچ حزبي را يدك نميكشيد اما براي اصلاحات فروتنانه جان بر آستان داشت و در اين راه گرچه به محكمه و محاكمه نيز تن سپرد اما قرآن و مهر برادر شهيدش كه هيچگاه او را وجه المصالحه تندخوييهاي مدعيان نكرد، سربلندي و رهايي اش را پاس مي داشت.
مرد شكيباي مبارزه و مهر، از مضايق مدعيان مهرورزي و دولت مهربان نيز بي بهره نماند و او را سخت در تنگنا نهاد. اما احمد، چون هم نام بزرگش زيسته بود، او را با كژي ها و ناراستي ها سر سازش نبود.
عزيز رحيل ما، اينك تكيه زده بر مجال متعالي خويش و سرشار از نفحات مينوي خداوندگار، راه بهشت سرمدي را رصد مي كند و با ما راز مي گويد.
ما نيز در فراق جانسوزش، در كنار پدر و مادر بزرگوار، همسر داغدار و فرزندان دلسوختهاش، حكمت رحيلش را با نعمت بي بديل حضورش شكر مي گوئيم و از اينكه خداوند فرصت درك همجواريش را به ما ارزاني كرد، شاكريم.
روحش شاد و قرين رحمت حق باد.
***