اعتماد - حامد طبيبي؛ طرح پرسش هاي «معمول» و شنيدن پاسخ هاي «تکراري» پيرامون انقلاب و زمينه ها و عوامل پيروزي اين واقعه کم نظير، آن هم در روزهايي که رسانه عمومي نيز به شيوه مورد علاقه خود درباره آن به پخش گزارش و ارائه تحليل مي پردازد، کار چندان دشواري نيست. اصلاح طلبان اما بر اين باورند که در طليعه چهارمين دهه انقلاب، تلاش هاي پيدا و پنهان زيادي در جريان است تا نقش گروهي خاص را بيش از نيروهاي راستين فعال در انقلاب پررنگ کرده و در مقابل، ياران امام را به دليل برخي تفاوت ديدگاه هاي سياسي و انعکاس واقعي تاريخ انقلاب قلم بگيرند. آنها برخي تصويرهاي رسمي انعکاس يافته را، تصويري غيرواقعي از مشي و راه امام و هدف او از انقلاب مي دانند. براين اساس است که انجام يک گفت وگوي متفاوت با يکي از شخصيت هاي مبارز و فعال قبل و بعد از انقلاب در اين روزها درخواستي است که بسياري از مخاطبان- بحق- از «اعتماد» دارند. بهزاد نبوي نامي است که نيازي به معرفي ندارد. او يکي از مبارزان عليه رژيم پهلوي و زندانيان سياسي شاخص آن دوران است که بي شک از اصلي ترين چهره هاي جناح اصلاح طلب در سال هاي پرفراز و فرود بعد از انقلاب نيز به شمار مي رود. رئيس هيات اجرايي سازمان مجاهدين انقلاب در اين مجال کوتاه سعي کرد بخشي از آنچه را که اصلاح طلبان، «واقعيت انقلاب» مي دانند تشريح کند و در پايان مردم را بازيگر اصلي در تغيير وضع موجود دانست؛ اتفاقي شبيه انقلاب اسلامي و دوم خرداد 76. آنچه در پي مي آيد، متن گفت وگو با اين فعال سياسي کارکشته است.
---
-ديدگاهي وجود دارد که پس از کودتاي 28 مرداد 1332، امام و ساير گروه هاي منتقد شاه به اين نتيجه رسيده بودند که رژيم پهلوي قابل اصلاح نيست و به همين دليل وارد فاز انقلاب شدند. به هر حال اين انتقاد بعضاً شنيده مي شود که اصلاح يک سيستم به مراتب بهتر از بر هم زدن آن است و به سراغ انقلاب رفتن، خطا بود. آيا از همان اول بناي امام، سقوط رژيم پهلوي بود؟
مي توان گفت تا 15 خرداد 42 گرايش عمومي در ميان منتقدان و مبارزان عليه رژيم سابق به سمت حرکت هاي قانوني و مسالمت آميز بود، نه انقلاب.
-يعني بين سال هاي 32 تا 42؟
بله، حتي اگر بعضاً مبارزه مخفي صورت مي گرفت به دليل اين بود که امکان مبارزه علني داده نمي شد، نه اينکه يک گروه مبارز قصد کار نظامي و پنهان کردن اسلحه داشت و به همين دليل اعضاي آن مخفي مي شدند. به بيان ديگر تقريباً هيچ گروه مسلح و معتقد به براندازي و حرکت انقلابي در فاصله سال هاي 32 تا 42 وجود نداشت.
-حزب توده فعاليت براندازانه عليه رژيم پهلوي نداشت؟
حساب حزب توده جدا است. ما در اينجا از گروه هاي مذهبي و ملي سخن مي گوييم که عليه رژيم فعال بودند. البته فداييان اسلام هم بايد از اين تحليل کنار گذاشته شود، چون مشي آنها از سال ها قبل مشخص بود.
-مشي مسلحانه صرف؟
خير، نمي توان گفت مشي مسلحانه اين گروه مذهبي بيشتر به مسوولان رژيم پهلوي انتقاد داشت. مشي اين گروه ترورهاي فردي و مقطعي، عمدتاً به خاطر يک نخست وزير يا يک فرد بود. در واقع اين گروه به دنبال جنگ مسلحانه نبود. بنابراين تا قبل از 15 خرداد 42، مشي غالب مشي قانوني و مسالمت آميز بود. حتي امام راحل هم از همين مشي پيروي مي کرد.
-امام بين سال هاي 32 تا 42 هم به اندازه بعد از 15 خرداد فعال بود؟
بعد از ارتحال مرحوم آيت الله بروجردي که مرجع تقليد واحد جهان تشيع به شمار مي رفتند، امام(ره) فعال شد. به اين ترتيب که علاوه بر رسيدن به مقام مرجعيت، به عرصه فعاليت هاي سياسي علني هم قدم گذاشت. آيت الله بروجردي سال 40 فوت کرد و امام بلافاصله فعاليت خود را آغاز کرد. امام تا 15 خرداد 42، حرکتي مسالمت آميز را دنبال مي کرد و در سخنراني هاي خود اعتراضاتي را درخصوص عملکرد شاه مطرح مي ساخت. امام حتي در سخنراني هاي خود شاه را نصيحت مي کرد. تکليف بقيه گروه هاي مبارز هم روشن بود. جبهه ملي و ساير گروه ها در دوره هاي کوتاهي که فضاي نسبتاً باز، ايجاد و آزادي نسبي داده مي شد به فعاليت سياسي قانوني و مسالمت آميز مي پرداختند چرا که در دوران سرکوب، اختناق و فضاي بسته سياسي، اصولاً امکان فعاليت وجود نداشت. حد فاصل سال هاي 39 تا 42 شرايط کمي مهيا شد و در دوران خفقان قبل از 39 گروه ها سراغ فعاليت هاي مخفيانه تند نمي رفتند. جبهه ملي در اين سه سال وارد عرصه مبارزه شد و در سال 1340 با تشکيل نهضت آزادي ايران و ساير گروه ها، فعاليت ها شدت گرفت. عمده ترين شعار اين گروه ها هم استقرار حکومت قانوني بود و سخني از انقلاب به ميان نمي آمد.
-هدف آنها استقرار قانون در سلطنت است، يعني قانونمند کردن رفتار شاه؟ تماميت خواهي پهلوي دوم، اجازه چنين تفکري را مي داد؟
خواست مبارزان حاکم شدن واقعي رژيم مشروطه سلطنتي و قانون اساسي آن بود. در بسياري از کشورهاي با رژيم مشروطه مردمسالاري حاکم است. حتي من وقتي به عنوان عضو يک گروه مسلح دستگير شدم، در پاسخ به بازجويي ها که مرا به براندازي متهم مي کردند، اعلام کردم طرفدار حکومت مشروطه سلطنتي به شرط اجراي قانون اساسي، هستم و واقعاً هم همين گونه بود.
-اين ماجرا در چه زماني اتفاق افتاد و شما عضو کدام گروه بوديد؟
سال 51 بود و من در آن زمان عضو جبهه دموکراتيک ملي ايران بودم. اکثر اعضاي اين گروه به شهادت رسيدند و آنها که ماندند نيز چندان شناخته شده نيستند. به هر حال اگر نظام مشروطه سلطنتي به شکل واقعي بر کشور حاکم بود، شايد اساساً انقلاب نمي شد چون شاه حاضر نبود فقط سلطنت کند، بلکه اختيارات مافوق قانون و سلطنت را نيز مي خواست، گروه هاي مختلف وارد عرصه مبارزه شدند.
-بعد از وقايع سال 42، امام هم به اين نتيجه رسيدند که بايد مبارزه جدي تر دنبال شود؛ طراحي حرکت براي انقلاب بود؟
بعد از سال 42، عده يي به دليل شرايط، سن و سال يا اعتقاد خود کماکان به مشي قانوني و مسالمت آميز معتقد بودند. آنها در عين حال امکان فعاليت مسالمت آميز را هم نداشتند چرا که اختناق کامل بر کشور حاکم شده بود. عده يي نيز مانند امام(ره) تبعيد شده بودند. سران نهضت آزادي و گروه هاي فعال عليه رژيم پهلوي محاکمه شدند. آقاي مهندس بازرگان در جلسه محاکمه خود، آن سخن معروف را خطاب به رئيس دادگاه بر زبان آورد که ما آخرين گروهي هستيم که با اين زبان با شما سخن مي گوييم. واقعاً هم مهندس بازرگان به مبارزه مسلحانه روي نياورد و فعاليت خود را در حد انجمن اسلامي مهندسان خلاصه کرد و تا سال هاي انقلاب فعاليت گسترده سياسي نداشت.
امام هم که تبعيد شد و عملاً فعاليت سياسي مسالمت آميز در شرايط اختناق برايش مقدور نبود، گروه هايي مانند جبهه ملي هم تقريباً روش صبر و انتظار را در پيش گرفته بودند. اما در ميان بسياري از جوانان مبارز آن روزها بعد از 15 خرداد، تبعيد امام به نجف و محاکمات پيش گفته اين نتيجه حاصل شد که فعاليت سياسي قانوني و مسالمت آميز به بن بست رسيده است و بدين ترتيب تدريجاً به حرکت هاي مسلحانه گرايش پيدا کردند. جوانان نهضت آزادي، جبهه ملي، جنبش مسلمانان مبارز، حزب ملل اسلامي و جاما به سمت مسلح شدن و تدارک سلاح براي ضربه زدن به رژيم رفتند، اما اغلب پيش از آنکه بتوانند فعاليت خاصي صورت دهند، دستگير شدند و بالاخره چريک هاي فدايي خلق و مجاهدين خلق هم در سال هاي 49 و 50، حرکت هاي مسلحانه يي را سازماندهي کردند و گروه هاي ديگري نيز به دنبال آنها وارد اين عرصه شدند.
-موضع امام درخصوص حرکت هاي مسلحانه چه بود؟ گفته مي شود ايشان هيچ گاه ديدگاه مثبتي به اين قبيل حرکت ها نداشتند.
گرچه امام هم از فعاليت قانوني مسالمت آميز مايوس شده بود ولي من هم اين نقل قول را شنيده ام و شايد به دليل آسيب پذيري اين نوع مبارزه و عدم فراگيري نسبت به آن ديدگاه موافقي نداشت.
-به طور صريح مخالفت مي کردند؟
به اين صورت که عليه گروه هاي مسلح اطلاعيه صادر کنند خير، اما از اين قبيل فعاليت ها پشتيباني هم نمي کردند.
-برخي نيز حرکت هاي فداييان اسلام را سبب جدي تر شدن مبارزه مسلحانه مي د انستند. کدام يک درست است؟ اينکه به دليل بسته شدن فضا ساير گروه ها به سمت حرکت مسلحانه عليه رژيم پهلوي رفتند يا اينکه عملکرد گروه هايي مانند فداييان اسلام را در آغاز حرکت انقلابي موثر مي دانيد؟
اساساً گروه فداييان اسلام بعد از جنگ جهاني دوم شکل گرفت و در دوره يي، يعني پس از دستگيري شهيد نواب صفوي و اعدام سران اين گروه فعاليت نداشتند. من در صحبت هاي خود به دو گروه اشاره کردم؛ نخست گروه هايي که به مشي مسالمت آميز وفادار ماندند اما امکان فعاليت نداشتند. دسته دوم شامل افراد و گروه هايي مي شد که ادامه مشي مسالمت آميز را ناممکن دانسته و به سمت حرکت هاي جدي تر ميل کردند که امام را هم مي توان جزء اين دسته دانست، با اين تفاوت که ايشان حرکت هاي مسلحانه را نيز قبول نداشت. فداييان اسلام در زمره دسته سوم طبقه بندي مي شد. همان طور که اشاره شد فعاليت آنها در سال 1334 با شهادت اعضاي ارشد خود عملاً متوقف شد. شايد بتوان گفت بعدها هيات هاي موتلفه اسلامي، تداوم آن حرکت بودند. البته اينکه آغاز حرکت انقلاب به برخي گروه ها نسبت داده شود امر تازه يي نيست چون هر کسي مي خواهد سهم گروه خود را بيشتر جلوه دهد. اما اگر بحث بر سر اين است که حرکت هاي مسلحانه بعد از جنگ جهاني دوم- نه الزاماً با هدف انقلاب بلکه با هدف برخورد با نابساماني ها- توسط چه گروهي آغاز شد، مي توان گفت فداييان اسلام اولين گروه بود و در سال 34 به شکل گسترده سرکوب شد. البته فداييان اسلام در سال 32 و در جريان کودتا، از مخالفان مصدق به شمار مي رفت و پس از 28 مرداد مغضوب واقع نشد، اما پس از ترور حسين علا در سال 34، رهبران آن دستگير و به اعدام محکوم شدند. موتلفه بعدها ترور حسنعلي منصور در سال 43 را صورت داد، اما بعد از اين جريان حرکت مسلحانه موتلفه هم ادامه پيدا نکرد. سال 49 به بعد هم حرکت هاي مسلحانه با موتلفه ارتباط پيدا نمي کرد و اعضاي گروهي مانند ملل اسلامي هم که در جهت فعاليت هاي مسلحانه عليه رژيم پهلوي برنامه ريزي مي کرد، قبل از هر نوع عملياتي دستگير شدند. گروه هاي مسلحي که فعاليت مداوم داشتند، عموماً از سال 47 شروع به مبارزه کردند و از سال 49 نيز عمليات مسلحانه خود را آغاز کردند.
-با انگيزه انقلاب؟
با هدف سرنگوني و فروپاشي نظام.
-همان طور که اشاره داشتيد، گروه هاي مختلفي با روش هاي گوناگون پيگير تغيير رژيم پهلوي بودند چرا که در برهه يي آن را اصلاح ناپذير دانستند. برخي نزديکان اين گروه ها بعد از انقلاب از توجه به برخي گروه ها و بي مهري نسبت به بقيه، ناراضي بودند. صرف نظر از نقش ممتاز امام، شما اثربخشي کدام يک از گروه هاي مبارز را بيشتر مي دانيد؛ اساساً مي توان چنين طبقه بندي داشت؟
اگر انقلاب را حوادثي بدانيم که از ابتداي سال 56 آغاز و به 22 بهمن 57 منتهي شد، مي توان گفت در اين رويدادها امام به عنوان رهبر و راس و توده مردم به عنوان بدنه داراي اصلي ترين نقش ها بودند. هيچ حزب و گروهي نقش تعيين کننده يي در اين ماجراها نداشت. چه احزاب سياسي موجود و چه گروه هاي مسلح در عين تلاش براي سازماندهي و به ثمر رسيدن مبارزات، در مرتبه بسيار پايين تري نسبت به امام و مردم قرار مي گيرند. نقطه اوج فعاليت هاي مسلحانه در کشور، سال هاي 50 و 51 و حداکثر سال 52 بود و پس از آن به دليل ضربات سهمگيني که به گروه هاي مسلح وارد شده بود و با دستگيري و اعدام فعالان اين گروه ها، گروه هاي اصلي از سال 54 تقريباً هيچ گونه فعاليتي نداشتند. البته گروه هاي کوچک تري که بعدها سازمان مجاهدين انقلاب را تشکيل دادند، عمليات محدودي انجام مي دادند.
-هر هفت گروه تشکيل دهنده سازمان، کار مسلحانه هم مي کردند؟
خير فقط منصورون، صف و موحدين بودند که کار نظامي مي کردند. در واقع کارهاي بزرگ تري مانند ترور ژنرال امريکايي يا بازجوهاي ساواک که توسط گروه هاي بزرگ تر صورت گرفت، بسيار محدود بود. فعاليت اين گروه ها از سال 54 تقريباً متوقف شد و مجاهدين خلق هم دچار انشعاب داخلي شدند. جريان مارکسيستي در آنجا حاکم و بخش مسلمان آن مشمول تصفيه شد. يعني مشکلات دروني آنها به اندازه يي زياد شد که به کار بيروني نمي رسيدند. ما هم در زندان مشاهده مي کرديم از سال 54، طرفداران نفي مبارزه مسلحانه و گرايش به مبارزات سياسي در حال افزايش بود. حتي سردمداران گروه هاي مسلح پيشين هم به کم تاثير بودن اين گونه مبارزات پي برده و به مشي سياسي تمايل پيدا مي کردند.
اين گرايش البته در ميان گروه هاي چپ مارکسيستي بيش از گروه هاي مسلمان بود، اما به طور کلي از سال 54، گرايش به مبارزات مسلحانه افت کرد و در عين حال در فاصله سال هاي 42 تا 55 هم همان طور که اشاره شد به دليل سرکوب شديد رژيم، امکان فعاليت سياسي قانوني و مسالمت آميز وجود نداشت. اينچنين بود که گروه هاي سياسي هم در سال 56، نمي توانستند به شکل محسوسي در عرصه فعاليت هاي مردمي عليه رژيم پهلوي حضور داشته باشند. روحانيان و غيرروحانيان، تنها نوارها و اعلاميه هاي امام را در ميان مردم توزيع مي کردند و اين مساله به خودي خود سبب تداوم حرکت مي شد. البته نقش کار تشکيلاتي را نمي توان ناديده گرفت. جبهه ملي، نهضت آزادي و گروه هاي چپ سياسي نيز فعاليت هايي داشتند، اما موثر و تعيين کننده نبود.
-آنها در سال 56 پيش بيني انقلاب را داشتند؟
خير، فکر مي کنم آقاي محمود دولت آبادي در 13 آبان 57 - که به دانشگاه تهران و دانش آموزان نيز حمله شد - در يک سخنراني درخصوص رژيم شاه مي گويد «اين دم شير است آن را به بازي مگير»، البته سخن وي از روي خيرخواهي و براي نشان دادن دشواري هاي پيش رو بود.
-يعني سه ماه مانده به انقلاب هم چنين ذهنيتي وجود داشته است؟
بله، نه تنها ايشان، بلکه بسياري اين ذهنيت را داشتند و سقوط رژيم شاه را در آينده نزديک باور نداشتند. به ياد دارم زندانيان گروه هاي مجاهدين خلق حتي در سال 57، در ملاقات با خانواده ها به برادران و خواهران جوان شان توصيه مي کردند در راهپيمايي ها و مبارزات شرکت نکرده و از فرصت موجود فقط براي مطالعه کتاب هايي که به تازگي اجازه چاپ يافته بود، استفاده کنند،
-امام چطور، ايشان نيز چنين ديدگاهي داشتند؟
خير، امام از سال 56 يک حرکت قاطع، شجاعانه و با حساب و کتاب را پيگيري مي کرد و دقيقاً مي دانست در چه مسيري در حال طي طريق است. شرايطي که سال 56 پيش آمد شبيه سال 39 بود. در آن دوره هم در دوران رياست جمهوري کندي در ايالات متحده، تحت فشار امريکا فضاي نسبتاً باز سياسي در کشور به وجود آمد که به فعاليت هاي گسترده جبهه ملي و شکل گيري نهضت آزادي انجاميد که البته نتوانستند از آن فضا بهره کافي را ببرند. اما در سال 56 يعني همزمان با فشار حقوق بشر کارتر و ايجاد فضاي نسبتاً باز امام به خوبي رهبري کرد. مردم به خيابان ها ريخته و با تظاهرات و راهپيمايي، حرکت هاي توده يي را آغاز کردند که هيچ شباهتي به حرکت هاي قبل از آن نداشت.
در عين حال اگر بگوييم هيچ فرد، گروه و حزبي در زمينه سازي انقلاب داراي نقش نبود هم جفا کرده ايم. گروه هاي مسلح در زمينه سازي انقلاب نقش داشتند. دکتر شريعتي نيز نقش تعيين کننده يي را برعهده داشت. يکي از شعارهاي مرسوم و متداول در روزهاي انقلاب، در مورد مرحوم شريعتي، «معلم شهيد ما» بود.
-بعضاً از سوي افرادي شنيده مي شود برخي قدرت هاي بزرگ جهاني نيز به دليل سهم خواهي هاي شاه از آنها، تصميم به کنار گذاشتن محمدرضا پهلوي گرفته بودند و اعتقاد دارند اين امر نيز به انقلاب در ايران کمک کرد. حتي بر سر کار آوردن شاپور بختيار به عنوان يکي از رهبران جبهه ملي را هم نه براي بازگشت بلکه براي حذف شاه قلمداد مي کنند. اين ديدگاه تا چه اندازه قابل پذيرش است؟
من تحليلي از اوضاع و احوال کشور قبل از پيروزي انقلاب دارم که براي پاسخ به اين شبهه، بايد آن را بيان کنم. معتقدم تا قبل از پيروزي انقلاب، امپرياليسم انگليس کماکان امپرياليسم مسلط در کشور ما بود و قدرت فائقه را در اختيار داشت، اما تضاد منافع ميان ايالات متحده و انگلستان هم همواره در ايران وجود داشت. آنچه باعث شد در سال 39 آزادي هاي نسبي سياسي در کشور داده شود، همين تضاد منافع دو قدرت غربي بود. همين تضاد منافع زمينه روي کار آمدن مرحوم مصدق در سال 1329 را فراهم ساخت. به بيان ديگر وقايع سال هاي 29 ، 39 و 56 و فضاي باز سياسي اين دوره ها از يک جنس است. هدف شعار حقوق بشر کارتر در کشور ما سست کردن پايه هاي رژيم ديکتاتوري وابسته به انگليس ايران و وادار کردن آن به امتيازدهي بيشتر بود. امريکا همين هدف را در سال 32 تعقيب کرد و از انگليس امتياز گرفت و سهامدار کنسرسيوم شد. در سال هاي 39 تا 42 هم با فشار کندي امتيازات جديدي گرفت و به سرکوب 15 خرداد 42 رضايت داد و براي مدتي در قبال انگليس کوتاه آمد. در سال هاي 55 و 56 نيز بار ديگر همين تضاد منافع بروز کرد. امريکا علاقه مند بود سهم و نقش بيشتري را در ايران داشته باشد که بحث هاي مفصلي مي طلبد، که در نشريات سازمان اوليه به تفصيل مورد واکاوي قرار گرفته است. بنابراين اينکه گفته شود قدرت هاي خارجي هم علاقه مند به سرنگوني رژيم شاه بودند، حداقل در مورد انگلستان به عنوان قدرت مسلط، واقعيت ندارد. برخلاف آنچه تصور برخي عوام است که انگليس ها مي خواستند شاه برود، آن دولت همه تلاش خود را براي بقاي رژيم شاه به کار بست. بعضاً موضع راديو بي بي سي و اخباري که در جريان انقلاب پخش مي کرد، به عنوان نشانه هاي مخالف امپرياليسم انگليس با رژيم سابق، مطرح مي شود، حال آنکه بي بي سي شبکه خبري معتبري است و اگر موضع گيري جانبدارانه نظير صدا و سيماي خودمان داشته باشد، اين اعتبار را از دست مي دهد. امروز هم تلويزيون تازه تاسيس فارسي زبان بي بي سي اعلام مي کند بيش از 90 درصد جمعيت ايران طرفدار انرژي هسته يي هستند و پخش اين گزارش به معناي حمايت دولت انگليس از برنامه هاي هسته يي ايران نيست.
انگليس به دنبال تداوم رژيم شاه بود اما امريکا در اين زمينه تعصبي نداشت. البته معتقد نيستم امريکا شرايطي را که اتفاق افتاد، مطلوب مي دانست. ايالات متحده مي خواست تغييراتي در وضع موجود حاصل شود تا سهم بيشتري به خود اختصاص دهد. اين کشور به دليل نداشتن پايگاه قوي در ايران، معمولاً از نيروهاي اپوزيسيون رژيم شاه حمايت مي کرد. به عنوان مثال به طور غيررسمي از مصدق و جبهه ملي حمايت مي کرد. البته نه به شکلي که مثلاً به اين افراد يا گروه ها پول بدهد. اين حرف نبايد بهانه يي باشد که فردا آن روزنامه صبح بنويسد؛ نبوي گفته «مصدق و جبهه ملي نوکر امريکا بودند،» منظور من اين نيست، امريکا به دليل تضاد منافع با انگليس و نداشتن پايگاه در ايران، بايد از يک جرياني در مقابل جريان حاکم، حمايت مي کرد يا حداقل مانع سرکوب آن مي شد، روي کار آمدن بختيار هم به معني رفتن شاه نيست بلکه براي يک دوران انتقالي جهت آرامش مردم و انقلابيون پيش بيني شده بود. ضمن اينکه شاپور بختيار پسرعموي تيمور بختيار و به احتمال زياد مورد اعتماد بريتانيا بود، به هر حال حرکت امام به شکلي بود که مجالي براي تصميم گيري قدرت هاي ديگر نمي داد.
ادامه دارد
