محمدرضا یزدانپناه
برخی تفاوتها در سطح برخی «آدمها» را که کنار بگذاریم، همه چیز درست مشابه دوم خرداد است. آن ایام دلهرهآور دوباره برای همه ما در حال تکرار است. نبض زمان اینجا تند میزند. ضربان قلب بیداد میکند، ما همه داغ داغیم. هر روز صد مرتبه، نه بیشتر هزار مرتبه (شاید هم بیشتر) پر میشویم از هیجان و خالی میشویم؛ لبریز میشویم از امید، سرشار میشویم از وجود، فریاد میشویم بر سکوت، قلم میشویم بر کاغذ. اینجا، در این شهر دودآلود، سبزی جای سیاهی را میگیرد و جنگل در بیابان میروید، بیآب و آفتاب. روزها تند میگذرند (شاید هم کند) و ما همچنان پر، لبریز، سرشار، فریاد و قلم میشویم. اینجا هنوز هستند کسانی که خود آب و آفتابند، آنها که هنوز ایستادهاند، چشم انتظار خورشیدی دیگر. اینجا هنوز وجيزهاي برای بسته شدن، حرفی برای نگفته شدن، صدایی برای ساکت شدن و چشمی برای نادیده شدن هست، اما هست. ما همه داغ داغیم.
اینجا در این شهر دودآلود، فراوان هستند آفتابهایی که میتابند و سبز هم میتابند. اینجا دیگر خورشید طلایی نیست و آب آبی. اینجا به جز سبزی رنگی نیست و بالاتر از سیاهی، رنگی … شهر دودآلود، این روزها پر میشود از هیجانهایی که باید خالی باشند اما هستند، امیدهایی که نباید باشند و هستند، وجودهایی که نباید میبودند و حالا هستند و فریادها و قلمهایی که هنوز سفیدی کاغذ را نقطه نقطه میکنند و خط به خط. اینجا در این شهر دودآلود و غبار گرفته، هنوز هستند آنهایی که میخواهند اینجا نباشند و اینهایی که هستند. ما داغ داغیم.
بودن ما کافی است. همه ما از نسلی هستیم که میخواستند نباشیم. میخواستند به صفحات تاریخ بپیوندیم تا نام و بودنمان را هم از لای این صفحات پاک کنند تا آیندگان هم نبینند که روزگاری دور در این شهر غبارآلود دودآلود، آدمهایی بودند که از نسل امید و فریاد و قلم بودند. آدمهایی که نباید میبودند اما بودند و ماندند و بالیدند. آنها که آرمان شهر خیالشان به وسعت همتشان بود و به زیبایی رویایشان. آنهایی که روزی تنها یک برگ رأی بودند و روزی دیگر مچبندی سبز اما بودند. اینجا در این شهر... دوم خرداد تنها یک نام بر یک روز نیست، که حتی اگر این بود، جایی در تقویمها برای آن بود. اینجا دوم خرداد یک روز است به بلندای حضور آنهایی که وجودشان سرشار از مزاحمت بود. آدمهایی که تاریخ رنگ سبزشان را به خاطر میسپارد حتی اگر جایی در کتابهای تاریخ نداشته باشند.
اینجا که میگیرند، میبندند و میشکنند، هنوز هستند آدمهایی که به یاد زیبایی جنگل سبز میپوشند و آبی میشوند از عشق. ما همه داغ داغیم، سبز سبز... .