احمد شيرزاد
من صلاحيت ندارم ، تو صلاحيت داري. من سياهپوستم و تو سفيد پوست . من اگر كاري انجام دهم بنا به خواسته دلم بوده و تو هر تصميمي كه بگيري بنا بر مصلحت و تدبير است. من اگر به عرصة سياست بيايم قصدم قدرت طلبي است و تو اگر بيايي نيتي جز خدمت به خلق خدا نداري . من اگر براي 50 نفر در يك محفل كوچك سخن بگويم جنجال تبليغاتي به راه انداخته ام و تو اگر از رسانة ميليوني با صراحت مرا متهم كني روشنگري كرده اي . من اگر جامعه را نسبت به خطرات پيش رويش هشدار دهم ذهن ها را مشوش كرده ام و تو اگر صدها و هزاران ايراني را به بيگانه منسوب كني مردم را بيدار كرده اي .
من ناحقم چون قدرتي غير از كلام ندارم و تو بر حقي چون از هر قدرتي براي اعمال نظراتت بهره مندي. من قابل اعتماد نيستم چون در حلقه قدرت جايي ندارم و تو با ورود در حلقه قدرت از هر پرسشي مصون هستي. من بايد تا فيها خالدون زندگي شخصي ام را براي توبازگو كنم و تو به صرف آنكه در حلقه ياران مورد اعتمادهستي زندگي ات درپرده است. من از فردايم نمي توانم ايمن باشم و تو براي جايگاه نواده هايت هم برنامه داري .
به تو گفته اند حق داري صلاحيت مرا بررسي كني. به تو گفته اند اعتقاد مرا به اسلام اندازه گيري كني. به تو اين حق را داده اند كه ميزان التزام عملي مرا به اسلام و نظام مقدس جمهوري اسلامي تعيين كني. مي گويند صلاحيت مرا بايد تو احراز كني. يعني تو اين حق را داري كه تشخيص دهي من به اسلام اعتقاد و التزام عملي دارم يا نه. يعني تو اين اختيار را داري كه در ميزان وفاداري من به كشور تصميم بگيري . به تو اين اجازه را داده اند كه درجه پايبندي مرا به قانون تشخيص دهي. اين نظام به تو حقي داده است كه خداوند به پيغمبرش نداد. اكنون تو در موضعي نشسته اي كه ايمان يا بي ايماني مرا محك بزني. به ياد ندارم خداوند در هيچ فرازي به هيچ فرستنده اي اين حق را داده باشد كه در اين دنيا انسانها را به مؤمن و غير مؤمن ، معتقد و غير معتقد ، ملتزم به اسلام و غير ملتزم به اسلام و... تقسيم كند.
اما چه كسي صلاحيت خودت را تأييد مي كند؟ تو خودت از كدام صافي عبور كرده اي كه معلوم شده است به اسلام اعتقاد والتزام عملي داري؟ چه كسي به تو تضميني داده است كه نماز تو مقبول است و نماز من نامقبول؟ چه سندي به دست توست كه جايگاه تو را نزد خداوند از من بالاتر تعيين كرده است؟ خودت بهتر مي داني كه با عبور از دالان قدرت و با ارتباط با اصحاب قدرت بر آن صندلي قضاوت تكيه كرده اي. خوب مي داني كه اگر حتي در چند محفل خصوصي زبان به انتقاد بگشايي آرام آرام ازليست معتمدين حذف مي شوي و ديگر بر آن مسند نخواهي بود. تو خودت خوب واقفي كه در اين كشور با چه سرعتي هر سال عده اي را ازقطار سياست پياده مي كنند. بنابر اين خوب مي داني كه شرط سوار ماندن چيست. مي داني كه در هر زمان بايد از چه كساني تبري بجويي وتلاش كني با خشن ترين تعابير از آنها ياد كني تا كسي در وفاداري تو شك نكند.
سي سال پيش همه با هم بر قطار انقلاب سوار شديم تا از تاريكي يك نظام ديكتاتور غير پاسخگو به روشنايي يك نظام مردم سالار و شفاف سفر كنيم. نمي دانم در آن زمان تو كجا بودي، كناري ايستاده و تماشا مي كردي، يا مثل امروز معتقد بودي كه هر چه حكومت انجام مي دهد خدشه ناپذير است؟ شايد اصلاً به اين دنيا نيامده بودي و شايد مثل من به فرداهاي روشني در پرتو يك نظام سياسي مردم سالار و اخلاقي فكر مي كردي. ما همه با هم از كوچه ها و خيابانهاي شهر گذر كرديم و در دالان تاريخي نه چندان طولاني سه دهه از عمرمان را گذرانديم. اكنون تو راهت را چنان تنظيم كردي كه در پشت ميزي بنشيني و در مورد ايمان و اعتقاد من تصميم بگيري و من به راهي رفته ام كه براي ملاقات با تو بايد بيرون بايستم تا حاجب از تو كسب تكليف كند.
درست است برادر، راه ما از هم فاصله دارد. تو معتقدي دراين كشور كساني برات پاكي و تقواي خودرا از خود خدا گرفته اند و من معتقدم انسانها با هر پيشينه اي و در هر موقعيتي بري از خطا نيستند. تو بر اين تصوري كه هر چه از ناحيه حاكمان رسد عين حق است و من معتقدم حاكمان عميقاً به نصيحت و هشدار ما نيازمندند. تو بر اين گماني كه همين كه نام اسلام بر يك نظام نهاده شد رفتارها و اخلاق ها اسلامي است و من فكر مي كنم وراي ظواهر اسلامي اين رعايت انصاف و عدالت است كه ضامن حركت صحيح يك نظام خواهد بود .
آري من و تو با هم فرق داريم، زياد هم فرق داريم. من پس از انقلاب بر اين تصور بودم كه بايد گام به گام يك نظام سالم و صالح را پي ريزي كرد و تو فكر مي كردي كه هر چيز كه بر آن نام انقلاب حك شده بود مصون از هر نوع فساد است. من بر اين گمان بودم و هستم كه كشور همواره نياز به اصلاح و ساماندهي دارد و تو بر اين تصوري كه ما در ايده آل ترين نظام سياسي چه نيازي به تغييرات داريم. من از آن آغاز نتوانستم به راحتي چشمم را به روي ناراستي ها ببندم و تو چشمت را به بالا دست دوختي كه از كدام مسير بروي تا كسي از تو رنجيده نشود. من نگرانم كه قطار مملكت از خط خارج نشود و تو دلواپسي كه تو را از قطار پياده نكنند. من وقتي ببينم مركب كشور مسير را به خطا مي رود فرياد مي زنم و تو با تمام قوا مراقبي كه از مركب به زمين نيفتي.
آري برادر، تو چاره اي نداري كه مرا رد صلاحيت كني وگرنه خودت پس از چندي رد صلاحيت مي شوي. من و تو قرائت هاي متفاوت و متضادي از وفاداري به نظام داريم. من گفتن انتقادها ، نصيحتها و هشدارها را با تمام تلخي شان مصداق وفاداري به كشور و نظام مي دانم و تو نگراني كه كسي بر تو اخم كند.
من هم متقابلاً صلاحيت تو را براي اداره كشور رد مي كنم. ايران ما در آستانه فرازي خطير از تاريخ خويش به مردان و زنان شجاع و از خود گذشته نياز دارد تا با تدبيري مضاعف دهه ها و قرن ها عقب ماندگي و توسعه نيافتگي را جبران كنند. بي انصافان و عدالت شكناني كه در مسند قدرت تنها به دنبال راهي براي حذف ديگران و ابدي كردن قدرت خود هستند هرگز صلاحيت نشستن بر جايگاههاي مديريت اين جامعه راندارند. البته اگر كساني رأي خود را بر ملت مقدم نمي پنداشتند آنگاه مردم به بهترين وجه معين مي كردند كه چه كسي صلاحيت دارد و چه كسي بي صلاحيت است.