محمد فيروزيان
اکنون سه دهه است که در فرار ازغرب زدگي گرفتار غرب زدايي شده ايم؛ براستي اين کجا و آن کجا؟ نيم نگاهي به فراز و فرود ساختار- پندارگراي- "نه" در رسيدن به آرمان هاي ديني و- شايد از اين رهگذر- دست يازيدن به آرزوهاي ميهني، به ما هشدار مي دهد که چه سان با بزرگ نمايي نقش رهبران ينگه دنيا، از همسايه و بيگانه دور افتاده ايم. سياه و سفيد ديدن همه چيز و همه کس و توطئه چيدن از پي توطئه اهريمن، نه تنها کارکرد نداشت که راهکارها را پيچيده تر ساخت. در اين سي سال بسياري از ملت هاي دور و نزديک که هويت ملت- دولت، ريشه هاي فرهنگي و ساختار هاي اجتماعي، دارايي هاي اقتصادي و دستاوردهاي فني آنها به هيچ روي با ما برابر نبود اکنون در سايه همکاري و همگرايي با همان- به اصطلاح- شياطين به خوبي پيشرفت کردند. براستي چرا و در راستاي پي ريزي کدام فردا، در اين گذار پر شتاب جهان گرايي، هنوز اندر خم پس پس کوچه اين باور واگراي قهقرايي گير افتاده ايم؟
اين انديشه که آمريکا هرگز خواهان آن نبوده ايران در جايگاه يک جامعه کهن فرهنگي به عنوان کشوري پويا و اسلامي الگوي مردم منطقه شود؛ چندان درست نمي نمايد. با يادآوري توسعه طلبي سوسياليسم به سوي جنوب در پايان دهه هفتاد ميلادي از يکسو و توانمندي ايرانيان در باز سازي اقتصادي و نوسازي ساختار اجتماعي کشورشان، نقش تاريخي تأثيرگذار آنان بر مردم منطقه از کشمير تا لبنان، هويت ريشه دار وغرور ملي آنها در کنار باورشان به اسلام از سوي ديگر، مي توان دريافت که روند انقلابي بين سال هاي 56 تا 58 در ايران چندان برخلاف خواست قلبي آمريکاييان و همپيمانان غربي نبوده است. اگر چه غرب بدرستي دريافته بود که - در آستانه دهه 80 ميلادي- تنها اسلام مي تواند ايران و منطقه را از چنگال امپرياليسم شوروي برهاند؛ اما سياستگذاران واشينگتن و مجموعه کارگزاران آنها با ساده انگاري سير تحولات، تفسير خود خواسته اززواياي پيچيده ذهني نيروها و گرايش تشکيلاتي گروه هاي انقلابي در کشور ما، کج فهمي و شناسايي نارس فاکتورهاي تأثير گذار به ويژه ابتکارات شوم مسکو در روزهاي اوج انقلاب و نيز نگراني ها و بدخواهي هاي مرتجعين منطقه، نتوانستند نقش درستي در کمک به گذار انقلابي ايران بازي کنند. اين در حالي بود که تحليلگران روس، انقلاب ما را گذري ديالکتيکي به سوي سوسياليسم ارزيابي مي کردند. به هر روي گذشته از خودکامگي و خود فريبي شاه از آغاز انقلاب تا پايان فرمانرواييش، تا حدودي گسترش گرايش ضد آمريکايي در ميان همه گروه هاي انقلابي، برآمده از بي سياستي و بي درايتي دولت کارتر بود. شايد بدون تعصب بشود پذيرفت که کارتر ميانجيگري راست و درست بود؛ اما قباي رياست جمهوري بر تنش زيبنده نمي نمود.1 به هر روي پر روشن است که نقش آمريکا و هر قدرت ديگري در هدايت رويدادها مطلق نبوده، نيست و نخواهد بود.
نا گفته پيداست که غرب و بلکه هر کشور توانمند آزاد به پيشرفت اقتصادي و فني، بهسازي دمکراسي و نهاد سازي مدني و نيز پويش و پالايش باورهاي ملي و مذهبي كشورها بگونه اي يکسان پايبند نبوده و منافع کلان و ضرورت هاي آني خود را ناديده نمي گيرد. هر آينه در همين چند سو نگري است که قطب هاي قدرت جهاني بارها در دام خطا و خيال خام خود گرفتار شدند. آمريکا از دست يافتن دولت کودتا در پاکستان- کشوري که ثبات سياسي و اجتماعي آن همواره در بند تند روي ها وگرايش هاي حذفي سني و شيعي بوده است- به پيشرفت هاي نظامي غير متعارف جلوگيري نکرد و اجازه داد اين کشور- که در پايان دهه هفتاد از ايران و عربستان کمک مي خواست تا در برابر افغانستان تازه سوسياليست پابرجا بماند- بصورت قطب قدرت اسلامي درآيد. امروز پاکستان اگر چه همچنان از تنش هاي مذهبي رنج مي برد- و به سخني طالبانيسم و افراط گرايي اسلامي در اين کشور پرورده شد و هنوز در مرزهاي اين کشور لانه دارد؛ اما در طول اين سه دهه توانسته است به کمک آمريکا و چين توان دانش و فن آوري خود را بهبود داده و با پايبندي- هرچند شکننده و پر تلاطم- به کارکرد نهادهاي مدني و دمکراسي حزبي، ثبات نسبي سياسي- اقتصادي خود را حفظ کند و همچنان به عنوان کشور تأثير گذار در تحولات منطقه باقي بماند. کمي آنسو تر و در جنوب غرب کشورمان، عربستان، قدرت اول اپک و بازوي مالي آمريکا در منطقه، به شايستگي و بدون نياز به گذر از دوران پر تنش انقلابي گري و افتادن به دام دشمني با کشورهاي منطقه و قدرت هاي بزرگ، جايگاه مستقل سياسي و بلکه اقتصادي خود را در منطقه- البته در حد يک جامعه بسته و سنتي عرب- پيدا کرده است. اکنون اين پادشاهي نه تنها در بازار جهاني انرژي که در معادلات پيچيده سياسي منطقه بازيگري کليدي است. اين کشور با همه تفاوت هاي فرهنگي و مذهبي که با ما دارد هرگز بر آن نشد با سياه نمايي، فرصت سازگاري سياسي با ما و تعامل سودآور ديني در پذيرفتن حجاج ايراني در طول سال را از دست بدهد. از پاکستان و عربستان که نمونه هاي چندان درخوري براي ما نيستند بگذريم، جا دارد به همسايه ديگرمان، ترکيه، نگاه کنيم که چگونه رشد و رفاه را براي مردم خود به ارمغان آورد.
اکنون ببينيم چرا آمريکا ترکيه تحت رهبري حزب عدالت و توسعه را هم پيمان خود دانسته و شايد همچنان اين کشور را الگوي خوبي براي مسلمانان منطقه مي شناسد؟ آيا آينده روند اصلاحات در ساختار کنوني ايران را مي توان با پروسه قدرت گيري حزب عدالت و توسعه در ترکيه همسان ارزيابي کرد و اگر چنين است چرا آمريکا تاکنون نخواسته و يا نتوانسته به پيشبرد چنين روندي کمک برساند؟ به روشني مي توان ديد که جامعه ترک بمانند جوامع سنتي و قبيله اي عرب نيست و از اين رو در نقاط ضعف و قدرت به جامعه ما بسيار نزديک است. همچنين ساختار سياست و سازه هاي قدرت پيرامون حزب عدالت و توسعه در برابر شرايط پيش روي جريان اصلاحات در کشورما در واقع دو روي يک سکه هستند. حاکميت ضد مذهب همراه با اقتدارگرايي نظاميان، امنيت اجتماعي و فرهنگي مردم را در ترکيه تهديد مي کرد. در حاليکه در ايران نگراني از قدرت گرفتن راديکاليسم مذهبي با اهرم تحکم پليسي به ويژه در اين چند سال دغدغه آشکارمردم، نخبگان سياسي، روشنفکران روحاني و بلکه بلندپايگان نظام بوده است. همانند دولت خاتمي، اردوغان و يارانش بدون دامن زدن به تنش و فضا سازي، آرام و صبور بر اجراي دمکراتيک قانون تأکيد کردند. در اين تلاش آنها توانستند تابوي حجاب را بشکنند و به مردم، سياستگذاران و نظاميان پايبند به آرمان هاي آتاتورک بباورانند که آزادي حجاب در دانشگاه ها و سازمان هاي دولتي به عنوان نمادي از حقوق ديني مردم، باور سکولار را به چالش نمي گيرد. سياست تعامل منصفانه دولت اردوغان با اقليت هاي قومي و ديني نيز آبروي دمکراسي ترک را در غرب بهبود بخشيد تا آنجا که از ديد ترک ها زمينه پيوستن آنان به اتحاديه اروپا فراهم گشت. بي گمان در همين سي سال ترک ها به پختگي سياسي خوبي دست يافتند؛ سرمايه اي که در سايه تجربه پيوسته و آزمون بي وقفه دمکراسي و اقتصاد بازار فراهم شد. در عرصه روابط خارجي، دولت اردوغان چونان دولت هاي سلف خود روابط خوب با غرب و به ويژه آمريکا را دستمايه اي با ارزش و حياتي براي پيشبرد اهداف ترکيه دمکراتيک- و البته مسلمان- مي داند. دوستي و همپيماني آنکارا و واشينگتن تا آنجا مهم انگاشته مي شود که دولت اردوغان با همه فشارها که بر دولتش براي تهاجم به کمينگاه هاي شورشيان کرد در خاک عراق بود، بدون هماهنگي با آمريکا و البته تا بدست آوردن رضايت تلويحي دولت محلي کرد عراق، دست به عمليات درون مرزهاي کردستان عراق نزد. در اين بين آمريکا عمليات محدود ارتش ترک را موجه دانست. اگر چه اروپاييان دلنگران از پيوستن ترکيه به اتحاديه- و شايد همچنان دلچرکين از تاريخ عثماني و اينکه چه بسا اين اسلامگرايان دمکرات به چنان شکوه قدرت مي انديشند- بهاي شاياني به اين دمکراسي پويا نداده اند؛ اما آمريکا ارزش دمکراسي اين کشور مسلمان را در منطقه اي که نيروهاي خشن در آن آزادانه جولان مي دهند و تحجر کلاه نمدي و چفيه، حديث کهنه اي است که گويي پايان ندارد؛ به خوبي مي شناسد. با اين همه به نظر مي آيد توان دولت اردوغان در برابرسياستمداران ضد دين و نظاميان اقتدار گرا بالا نيست و بسان کشور ما پشتيباني بخش بزرگي از مردم از آنها نمي تواند ضامن بقاي آنها در حاکميت در دراز مدت باشد. اگر چه تشکل سياسي آنها از تشکل اصلاح طلبان در کشور ما بهتر است؛ اما اين نگراني که آنها با مشکلات فراقانوني و پرونده سازي هاي حقوقي و سياسي روبرو شوند جدي است. به هر حال بود و نبود اين و يا آن حزب ترک در قدرت فرقي براي آمريکا نمي کند. آنچه براي واشينگتن مهم است کارکرد يک دمکراسي همراه در آنکارا است؛ آن دمکراسي که بتواند براي همسايگانش الگو شود.
در ايران هنوز مي توان اميدوار بود که مردم به ميانه روي و رويکرد اصلاح طلبان در بازسازي و بازنگري قواعد حقوقي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي در چهار چوب قانون باور داشته باشند؛ چرا که بيشتر مردم از افراطگري خرافي و تحکم قيم مأبانه پليسي خسته و کلافه اند. اين خود بزرگترين و بهترين سرمايه براي سازماندهي جريان اصلاحات و بازگشت به قدرت است. اما متأسفانه اصلاح طلبان همچنان در کش و قوس شيوه گفتمان و دايالوگ با غرب و رهبري جهان آزاد درگيرند و راهکار روشن و کارآمدي در بهره گيري از توان تبليغاتي و پشتيباني سياسي جهان آزاد ندارند. اين در حاليست که برخي انديشمندان اپوزوسيون که سال ها دور از ايران بسر مي برند به هر دليلي توان تحليل واقعي از پيچيدگي و عمق تحولات در ايران را نداشته و اينگونه القاء مي کنند که جريان اصلاحات تنها يک سوپاپ اطمينان است. اين برداشت کمکي به روند دگرديسي از درون کشور و نيز همياري از بيرون نمي کند؛ چرا که دورنماي نه چندان واقعي را دربرابر استراتژيست هاي غربي نمودار مي سازد. در چنين فضايي اين نگراني وجود دارد که غرب خطر ماجراجويي جريان اقتدار گرا را در تحولات کشور و منطقه بزرگ انگاشته و ما را در چنان شرايط بحراني، بازيگري تأثيرگذار نداند. چندي پيش ديديم که ناکامي بيل کلينتون در رايزني با دولت اصلاحات موجب شد جرج بوش نه تنها حاکميت را به چالش طلبيده که کشورمان را يکي از سه رکن - به اصطلاح- محور شرارت بنامد. از آن پس روز به روز فشارها و تهديدها بيشتر و جدي تر شده اند. در همين جا نقطه افتراق بين دو روند اسلامگراي ميانه رو درايران و ترکيه هويدا مي شود.
در حقيقت ديرگاهي است سياست ورزان كليدي و خردمند آمريکايي دريافته اند که همنوايي و همسويي با نيروهاي دگرانديش مسلمان براي توانا ساختن نمونه روزآمد و كارآمد اسلام- تشكيلاتي و سياسي- در منطقه به سود همه است و در سايه آرامش و همزيستي، فرصت هاي سودآور سرمايه گذاري مشترک در سرتاسر منطقه بارور مي گردد. تئوري گره زدن منافع با ديگران- که لزوما" دشمن نيستند- دست کم از دهه هفتاد ميلادي کارکردش را به آنها نشان داد. گسترش روابط همه جانبه آمريکا و چين نمونه بارز برتري ديدگاه درآميزي منافع بر درستيزي منافع با کشورهاي ديگر است. گوشه چشمي به روابط اقتصادي، علمي و فني- و در برخي جاها دفاعي- آمريکا با کشورهاي در حال توسعه آسيايي که اکنون از ثروت، رفاه و امنيت سياسي-اجتماعي بسيار خوبي برخوردارند مانند کره جنوبي، تايوان، سنگاپور، مالزي، تايلند، امارات و نيز کشورهاي جنوب حوزه سي-آي-اس، در مرزهاي شمالي ما، همگي نشان مي دهد که تابو سازي بهبود روابط با آمريکا توهم مزمن و يا مردم فريبي موهن است. اينکه گفته شود آمريکا از اروپا بزرگتر، پيشرفته تر و ثروتمند تر است؛ اما ما مي خواهيم با اروپا کار کنيم؛ تنها برآمده از تعصبي است که از بد حادثه کارگر نيافتاده و هم اکنون نا کارآمدي اين خيال خام بر مردم و بر کارگزاران با خرد روشن شده است. اگر در آمريکا بدخواهان و کج انديشان دلشان مي خواهد دگماتيسم امپرياليستي را در روابط خارجي کشورشان حاکم سازند چرا که پايندگي ابرقدرتي کشورشان را تنها در عقب ماندگي و بحران سازي در کشورهاي کوچکتر مي دانند؛ اين بدان معني نيست که آن دسته افراد قدرت مطلق هستند و نيروهاي پراگماتيست آزادانديش در تصميم سازي نقش تأثيرگذار ندارند. متأسفانه برخي همواره خواسته اند چنين مطلق انديشي را به جامعه ما تزريق کنند؛ اما شواهد پيراموني گواهي مي دهد اين نگاه جزامي جزمي واقعيت ندارد.
به هند- بزرگترين دمکراسي جهان- نگاه کنيم، کشوري که استقلال سياسي، پيشرفت دانش و فن آوري، توان دفاعي، رشد پوياي اقتصادي و روند خودکفايي آن بر کسي پوشيده نيست. اين کشور نه تنها همواره تلاش کرده روابطش را با همه کشورها- حتي با پاکستان در سطحي قابل کنترل- حفظ کند؛ که روابط متوازني را با قطب هاي قدرت سازماندهي کرده است. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، دهلي نو در کنار حفظ روابط استراتژيک با روسيه، با درک شرايط جهان تک محوري- که بين يک تا دو دهه ادامه مي داشت- به سوي گسترش همکاري با آمريکا درزمينه هاي بازرگاني و فني گام برداشت و در اين بين از هيچ فرصتي در تحقق اهداف استرتژيک خود فروگذار نکرد. پس از ماجراي يازدهم سپتامبر، هندي ها تلاش بسياري کردند تا چريک هاي کشميري را به جريان تروريسم بين الملل گره بزنند. دهلي نو بر واشينگتن فشار بسياري آورد که مبارزان کشمير را همقطاران طالبان که بوسيله نظاميان افراطي پاکستان هدايت و حمايت مي شوند شناخته و آنها را در ليست سياه تروريستي خود بگنجاند. اگر چه در آن روزها دولت بوش بدش نمي آمد به شکلي موضوع تروريسم اسلامي را بحراني فراگير معرفي کند؛ اما ضرورت حفظ رابطه با دولت نظامي مشرف در آن شرايط اين اجازه را به آمريکايي ها نمي داد که به خواست هندي ها پاسخ دلگرم کننده بدهند. امروز نيز بازي هندي ها بين تهران و واشينگتن بر پايه اصل ارزيابي هزينه و فايده بر کسي پوشيده نيست. بازنگري گسترش روابط هند با اسرائيل نيز پندآموز است. اگر چه در جمهوري اسلامي اصل رابطه و بلکه شناسايي اسرائيل نادرست دانسته مي شود؛ اما شيوه فرصت سازي هندي ها خود آموزنده است. هند به منابع نفت عربي وابسته است. بخش بزرگي از نيروي کارشناس و کارگر آن کشور در کشورهاي عربي مشغولند و ريال و درهم و دينار روانه کشورشان مي سازند. کالاهاي مصرفي و محصولات کشاورزي آن کشور به فراواني در منطقه مسلمان نشين خاورميانه ديده مي شود و سرمايه گذاران آن کشور نيز بي کار ننشسته تلاش مي کنند در ساخت و ساز از جمله در حوزه انرژي در منطقه فعاليت کنند. گذشته از اين آنها ناچارند با حفظ روابط خوب با کشورهاي اسلامي، مواضع پاکستان را در برابر خود تعديل کنند. اين همه نشان مي دهد آنها نبايد به گونه اي رفتار کنند که احساسات مسلمانان و اعراب تحريک شود. اما زماني که برخي کشورهاي عربي به ابتکارات تنش زدايي با اسرائيل گرايش پيدا کردند؛ هندي ها با شتاب به سوي گسترش روابط و به ويژه روابط تکنولوژيک با اسرائيل گام برداشتند.
به حساسيت هاي ديروز و امروز در روابط کشورمان با روسيه نگاه کنيم، آيا شايسته است به صرف آنکه روزي روس ها از سستي و خيانت قجرها بهره برده و قراردادهاي ننگيني را به ما تحميل کردند؛ اکنون دندان بغض و کينه به آنها نشان دهيم؟ پر روشن است که هر سياستمدار فرهيخته و کارکشته بر خود فرض مي داند با درايت و بر پايه احترام و منافع متقابل با کشورها روابط برقرار سازد و البته در هر گونه تعاملي با دنيا تجربه هاي موفق و نا موفق تاريخي را به ياد داشته باشد. در اينجا خوب است به سبک تعامل ارمني ها و گرجي ها با روسها نظري بيافکنيم. رهبري جوان کشور دوست ما، گرجستان، بدون در نظر گرفتن توان خود و امکان همپيمانان غربي در پشتيباني از حق مسلم کشورش- حفظ تماميت سرزميني- و البته بدون فراهم آوردن شرايط مساعد در مناطق بحراني آبخازيا و اوستياي جنوبي با رويکردي پوپوليستي و احساسي روسيه را به چالش گرفت و از اين رهگذر تا کنون و شايد تا آينده نه چندان روشن نخواهد توانست حاکميت ملي خود را در آن مناطق تثبيت کند.2 در همين زمان رهبران کشور دوست و همسايه، ارمنستان، با بکارگيري سياست "تکميل متقابل" با وجود آنکه کشورشان از نظر جغرافياي طبيعي، سياسي و اقتصادي در شرايط نامناسب تري در برابر گرجستان قرار دارد؛ توانسته اند تماميت سرزميني و امنيت ملي خود را تأمين کرده و دمکراسي پايدار تري را در بين کشورهاي برآمده از اتحاد جماهير شوروي- حتي در يراير روسيه- بسازند.
حال بايد ديد، در اين جهان به هم پيوسته، عقلايي است که بر طبل دشمني کوبيد و از نابودي سخن گفت؟ نابودي دشمن به بهاي نابودي وطن؟! مگر نياموخته ايم که هزار دوست به از يک دشمن. در واقع بحث بر سر دوستي بي چون و چرا با اروپا و آمريکا نيست. اما اگر نمي توانيم با دولتي دوست باشيم دست کم مي توانيم از دشمني کردن پرهيزکنيم. مگر قرار است که برخي مردان سياسي ايران وامدار بوش باشند که پيشتر گفته بود "يا با ما هستيد و يا بر ضد ما". عقل سياسي حکم مي کند در پي دستيابي به منفعت، امنيت و بلکه قدرت بيشتر فرصت هاي دوستي را شناسايي کنيم و نه آنکه عقده ها و بغض ها مانع بکار گيري ابتکارات مفيد و مؤثر شود و آنقدر اين روند ادامه يابد تا وزش باد حوادث يکي پس از ديگري آتش درون خاکستر را شعله ور ساخته و کار بدانجا برسد که ديگر ابتکار عملي نماند.
درپايان شايد بتوان اميدوار بود که اقتصاد و فن آوري در ده و يا بيست سال پيش رو- آنهم اگر راهبرد و راهبري شايسته در کار باشد- سر و سامان بگيرد؛ اما بر کسي پوشيده نيست که ريشه دواندن چالش هاي فرهنگي و فرسايش هاي زيست محيطي را نمي توان در چند دهه بازسازي کرد. ارزش انگاشتن تعصبات دست و پاگير دين و سنت، گسترش باورهاي خرافي و بدعت هاي افراطي نتيجه اي جز ايمان زدايي و فروافتادن زشتي فساد و فحشاء و رشوه خواري و ارتشاء نخواهد داشت. بغض ها و کينه هاي قومي و مذهبي، عقده هاي طبقاتي و از همه مهمتر نا اميدي جوانان به فردا و ابهام و سرخوردگي آنان در يافتن کار و زندگي درخور، موجب خودفرسايي و بيگانه ستايي درميان آينده داران کشور خواهد شد.
¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬____________
1. حقيقت آن بود که رهبران مصر و اسرائيل بيش از هر کسي ضرورت و ارزش صلح با يکديگر را دريافته بودند و تنها کارتر بهانه اي شده بود تا نام آمريکا و مهر تضمين واشينگتن بر آن پيمان آشتي بدرخشد.
2. مسکو در راستاي فرافکني بحران هاي ريشه دار در مناطق قفقاز شمالي، در مرزهاي جنوبي فدراسيون روسيه، تلاش دارد نفوذ خود را در دو استان شمالي گرجستان حفظ کند.